13 اسفند 1386

یکی از خصایص کم و بیش از یاد رفتهی زبان فارسی در ترکیبات آن متجلی میشد. این ترکیبات فعلی اغلب به کمک عناصر مادی و ملموس ساخته میشد. این عناصر هر قدر به حیات انسانی و کارورزی او بهتر.در نتیجه، اعضای بدن و اندئامی که کاربرد بیشتری داشتند (مثل دست و پا و سر و چشم)، ابزار و مصالحی که در زندگی روزمره کارآیی بیشتری داشتند (مثل تبر و تیر و تیشه و تیغ) و عناصر طبیعت که انسانها بیشتر با آنها سر و کار داشتند (مثل آب و باد و آتش و خاک)… در ساخته شدن این ترکیبات دخالت بیشتری داشتند… به مرور این جوهره رنگ باخت. دخیل شدن واژههای عربی در زبان فارسی سبب شد کلماتی که از این خصیصه عاری بودند جای ترکیبات، چه فعلی و چه اسمی، فارسی را بگیرند و عرصه را بر آنها تنگ کنند… یک مثال سردستی از شاهنامه میآورم تا حرفم را روشن کرده باشم…:
فریدون برآشفت و بگشاد گوش/ زگفتار مادر برآمد به جوش
دلش گشت پردرد و سر پر زکین/ به ابرو زخشم اندر آورد چین
چنین داد پاسخ به مادر که شیر/ نگردد مگر بازمایش دلیر
کنون کردنی کرد جادوپرست/ مرا برد باید به شمشیر دست
بپویم به فرمان یزدان پاک/ برآرم ز ایوان ضحاک خاک
میبینید که تقریبا تمامی افعال بهکاررفته ترکیبیست و با عناصر مادی و ملموس ساخته شده است: گوش گشادن، دل پردرد گشتن، سر پر زکین گشتن، به ابرو از خشم چین اندر آوردن،.. به شمشیر دست بردن…
حتی در آنجا که به ظاهر نشانی از عنصر محسوس نیست، آنچه به ذهن متبادر میشود محسوس است. مثل «به جوش برآمدن» که از صفت آب، وقتی که گرما میبیند، گرفته شده است… به مرور، هر قدر که از سرچشمهی فارسی دور شدیم، از این جوهره هم دور افتادیم. مثلا، جای گردن نهادن گفتیم اطاعت کردن، جای چشم به راه بودن گفتیم منتظربودن، جای دستگیری گفتیم امداد، و جای چشمپوشی گفتیم بیاعتنایی- و جز اینها. من مخالف بهکارگیری لغتهای عربی نیستم . این درست که لغات عربی که حالا رنگ و طعم فارسی به خود گرفتهاند به غنای زبان فارسی افزودهاند و امکان دادهاند تا شعر این چنین بشکفد و ببالد، اما برای حفظ جوهر زبان تعادلی را باید نگه داشت…
همهی آنچه ما به عنوان خصیصه و جوهره نام بردیم و جذابیت فارسی از آن میآید، سبب محسوس شدن زبان و تصویری شدن آن میشود. به یمن این ویژگی، زبان فارسی، در عیار خود، هم چشیدنیست، هم شنیدنی و دیدنی… این آن گوهر گرانبهایی بود که ما کم و بیش از دست دادهایم. حرف نهایی را بزنم. صرفا با استفاده از واژههای سره و به کارگیری لغتهای پاک پارسی، زبان را فارسی میکنید. عیار فارسی بودن چیز دیگریست.
کتاب ایوب/ پیشگفتار/ قاسم هاشمی نژاد/نشر هرمس- 1386
پ.ن: پیشگفتار کتاب ایوب که مدت زیادی از انتشارش نمیگذرد به قدر خود کتاب و بلکه بیشتر، خواندنی و سودمند و آموزنده و شوکبرانگیز است. دست مریزاد استاد!
پ.ن: آن جمله که من زیرش خط کشیدهام جملهایست که مثل پتک توی سر آدم میخورد و آدم را به حیرت میاندازد از کار نیاکانی که زبان فارسی را پروردند و نیاکان دیگری که همان فارسی پرورده را به ف.. فنا دادند! فارسی چی بوده و چی شده و این جور که پیش میرویم چی دارد میشود و چی خواهد شد!
اسفند 13, 1386 at 10:28 ب.ظ
جدا زیبا بود. سعی می کنم از اینها بیشتر استفاده کنم، هرچند که ما که کاره ای نیستیم…
اسفند 14, 1386 at 3:26 ب.ظ
سلام. یادداشتتان را بر فیلم همنام خواندم…به نظرم هالیوود هر وقت سراغ رمانی شرقی برود همین بلا را سرش می آورد… مگر در فیلم بادبادک باز چیزی غیر از این بود… آن داستان تاثیر و گذار و تکان دهنده کجا و آن فیلم سرسری و کم عمق کجا. در مورد همنام هم مسلما همینطور بوده است.البته شاید هم اصولا قدرت ادبیات در بیان اینگونه مفاهیم و احساسات بیشتر از سینماست. به هر حال…ممنون از نوشته های همیشه خوبتان.