ترجمه‌ی اولیه‌ی یک جلد کتاب کوچک از یک مجموعه فوق العاده کودکانه تمام شد.

ادامه جلدهای قصه‌های جیبی ( که قصه‌های بانمک و قصه‌های عجیبش چند ماه پیش درآمد) هم خرد خرد باید ترجمه شود. امروز صبح در بستر بیماری، در برنامه مردم ایران سلام، دیدم فرهاد آییش و رامبد جوان قصه تبر کوچولو را از توی کتاب قصه‌های بانمک می‌خواندند- یا بفهمی نفهمی اجرا می‌کردند. آخرهای قصه، آییش نمی‌توانست خنده‌اش را نگه دارد. جالب بود. 

جز ترجمه‌ی این کارهای کودکانه و نوجوانانه که خود بسیار دوست دارم، احتمالا باز سری خواهم زد به مجموعه داستان‌های کوتاهی که دارم و چندتایی دانه درشتش را برخواهم گزید برای ترجمه. تا رمانم درآید فرصتی خواهد بود برای نقب زدن به دنیای داستان کوتاه که ارجح است بر رمان به گمانم، یا دست کم، خوبش اگر گیر بیاید، در مدت زمانی کمتر، می‌تکاندت؛ یعنی تکان ذهنی یا حسی خوبی بهت می‌دهد. 

از چیزهایی که در این یکی دو روز خواندم داستان‌هایی بود از جان گاردنر و برنارد مالامود و داستانی نفس‌گیر از توبیاس ولف که خوش نداشتم تمام شود، و شد. ناگهان.