24 آذر 1386
ترجمهی اولیهی یک جلد کتاب کوچک از یک مجموعه فوق العاده کودکانه تمام شد.
ادامه جلدهای قصههای جیبی ( که قصههای بانمک و قصههای عجیبش چند ماه پیش درآمد) هم خرد خرد باید ترجمه شود. امروز صبح در بستر بیماری، در برنامه مردم ایران سلام، دیدم فرهاد آییش و رامبد جوان قصه تبر کوچولو را از توی کتاب قصههای بانمک میخواندند- یا بفهمی نفهمی اجرا میکردند. آخرهای قصه، آییش نمیتوانست خندهاش را نگه دارد. جالب بود.
جز ترجمهی این کارهای کودکانه و نوجوانانه که خود بسیار دوست دارم، احتمالا باز سری خواهم زد به مجموعه داستانهای کوتاهی که دارم و چندتایی دانه درشتش را برخواهم گزید برای ترجمه. تا رمانم درآید فرصتی خواهد بود برای نقب زدن به دنیای داستان کوتاه که ارجح است بر رمان به گمانم، یا دست کم، خوبش اگر گیر بیاید، در مدت زمانی کمتر، میتکاندت؛ یعنی تکان ذهنی یا حسی خوبی بهت میدهد.
از چیزهایی که در این یکی دو روز خواندم داستانهایی بود از جان گاردنر و برنارد مالامود و داستانی نفسگیر از توبیاس ولف که خوش نداشتم تمام شود، و شد. ناگهان.
آذر 24, 1386 at 7:43 ب.ظ
امروز صبح كتاب بانمك رو دستش ديدم اما نمي دونستم ترجمهي كيه! و متاسفانه نشد كه گوش كنم! پس واجب شد…
آذر 26, 1386 at 4:22 ب.ظ
بستر بیماری؟ خدا بد نده… راستی اگه اسم جدید رمانو نمی گین حداقل قبلیشو رو کنین… مثلا ما هم یک نظراتی داده بودیم… بهتر نیست بدونیم؟
آذر 27, 1386 at 5:54 ب.ظ
آمدیم ببینیم که خوب هستید!همین. مخلص.