10 آذر 1386

تصویر جلد داستان خوبی خدا، سروش جوان، خرداد 81، اثر محمدرضادوست محمدی
**
صبح شبی که مایک از دنیا رفت، لینگ وسایلش را جمع کرد و پیش از اینکه خانه خانم تیپتون را برای همیشه ترک کند، به اتاق مایک رفت. شب قبل، تخت خالی مایک را مرتب کرده بود. حالا به طرف پنجره رفت و پردهها را کنار زد. گفت:«خدا یک صبح زیبای دیگر آفرید، مایکی.» بعد فین کرد و دستمال مجاله را توی جیب پلیورش گذاشت:«ولی این یکی برای تو نبود.»
خوبی خدا نوشته مارجوری کمپر/ مجموعه داستان خوبی خدا / نشر ماهی- چاپ سوم/
آذر 18, 1386 at 10:28 ق.ظ
آقای حقیقت عزیز؛
سلام.
قدری منطقی باشید. ببینید:
1. وبلاگ که دارید. (این خیلی خوب است؛ چون خیلیها وبلاگ ندارند)
2. کار خاصی هم که لازم نیست بکنید؛ چون آن کار خاص را قبلاً کردهاید. (این هم خیلی خوب است؛ چون خیلیها کار خاصی قبلاً نکردهاند و الان باید بکنند)
3. فقط باید کمی حوصله کنید. (این هم باز خیلی خوب است؛ چون خیلیها کارشان با یک کم حوصله کردن جور نمیشود)
نتیجه: خب، پس چرا، واقعاً چرا، متن ِ کامل ِ این «شیرینعسلی ِ» عالی را نمیگذارید توی وبلاگتان؟