ترجمه‌ی رمان تازه‌ام را یکی دو دوست خوانده‌اند. دوست داشته‌اند. خوشحالم.

کمی با هم درباره‌ی صحنه‌های تاثیرگذار و به یادماندنی حرف زدیم، و درآوردن لحن‌های شخصیت‌ها، دوست‌داشتنی‌ترین شخصیت، جزییات‌پردازی نویسنده، اسم رمان و اینکه آیا به فضای داستان می‌خورد یا نه. البته من اسم را انتخاب کرده‌ام و هی، تو دوست‌جان!، بعید می‌دانم بتوانی نظرم را عوض کنی!

اولین لحظه‌های سهیم شدن داستان با خواننده‌ها خیلی خوب است. مثل نشان دادن نوزاد و حرف و بحث اطرافیان درباره‌ی اینکه چه شکلی است و به کی رفته و لب‌هاشو نیگا! و سرتکان دادن پدر از سر رضایت و لبخند مادر از روی شادمانی.

– 

پ.ن: حالا باید دید از نویسنده و مترجم، کدام پدر است کدام مادر;-)