از دن آرام
دوشنبه, شهریور ۱۹م, ۱۳۸۶ | چنین کنند بزرگان, یک حبه قند پارسی
برگهای نوک تیز گندم سبز از زمین نیش کشیدهی ساقهها قد میکشد و تا یک ماه و نیم دیگر میتواند هر زاغچهی فراری را درست و حسابی پناه بدهد. شیرهی خاک را میمکد و سمبله میبندد. بعد سمبله را گردهی زرینی میپوشاند و دانهها از شیرِ خوشعطر لبشیرینی باد میکند. دهقان به استپ میآید اما تو دلش شادی چندانی احساس نمیکند: یکهو میبینی یک گله چارپا که معلوم نیست از کدام گوری پیداش شده آمده افتاده به جان کشمان همه جا را لگدمال کرده حساب سمبلههای سنگین را رسیده… هر جا که گله بگذرد جز ساقه پامال شده چیزی باقی نمیگذارد… منظرهی وحشیانهی ملال انگیزی است.
سر آکسینیا هم درست همین بلا آمد: گریشا با آن چکمههای سنگین چرم خاماش احساسی را که با گلهای طلایی شکفته بود لگدمال کرد. چیزی جز خاکستر باقی نماند و همه چیز به لجن کشیده شد.
–
بگذاریم این دن آرام را پس دستمان، کنار تختمان، توی کیفمان (البته سنگین است) و انگار بخواهیم با آن فال بگیریم صفحهای از آن را باز کنیم و بنا کنیم به خواندن. کلی چیز آموزنده است که خودش را در اختیار ما میگذارد: کلی واژه و عبارت و اصطلاح. نه از آنها که ناچارمان کند به فرهنگ لغت رجوع کنیم.(البته نه اینکه اصلا نداشته باشد.) از آنها که شاید بارها و بارها شنیدهایم - از مادربزرگمان، یا مغازهدار سرکوچهمان، یا چه میدانم آدمهای توی کوچه و خیابان- و بیاعتنا رد شدهایم؛ و حالا میبینیم که همین واژهها یا اصطلاحها چقدر جان میدهد به جمله و چقدر حق مطلب را بهتر ادا می کند. و میتوانیم در نوشتهها و ترجمههامان از آنها بهره ببریم. روحت شاد احمد شاملو.
-
پنج شمبه صبح دو ساعت به آفتاب مانده ایلینیچنا داریا را بیدار کرد که: پاشو اجاق را روشن کن.
داریا یک تا پیرهن دوید طرف آتشدان کورمال کورمال رو تاقچه پی کبریت گشت و آتش را گیراند. پترو با سروموی ژولیده گفت: دست بجمبان ناشتایی را حاضر کن. سیگاری روشن کرد و به سرفه افتاد.
–
چراغ مطبخ را روشن کردند. داریا هم نشست به تعمیر تور. مادر پیر که گهوارهی بچه را میجمباند غرغرکنان گفت: پیری! تو هم هر دفعه یک چیز نو به نو از خودت در میاریها. الان وقت خواب است. نفت روزبه روز گران میشود و تو عین خیالت نیست. آخر این وقت شب هم موقع ماهیگیری است که بیخودی نفت چراغ را حرام میکنی؟ این دیگر چه بلایی است که به جانتان افتاده؟ میخواهید دستی دستی خودتان را به غرق بدهید؟… وای! چه برقی زد، خدا!… یا عیسام مسیح! یا ملکهی آسمانها!
مطبخ یک لحظه به رنگ آبی کورکنندهای درآمد و، سکوت!…
۴ دیدگاه to از دن آرام
دلم برای شاملو تنگ شد…
می دونید من وقتی یک ترجمه ی خیلی خوب یا یک نوشته ی عالی می خونم گریه ام می گیرد چون حس مس کنم که نویسنده و مترجم چطور از خودشون خالی شدند و جون به این نوشته سپردن !
شهریور ۲۱, ۱۳۸۶
دلم برای ترجمه به آذین تنگ شد که هیچ کدام ازاین اطوارها را نداشت.
شهریور ۲۳, ۱۳۸۶
سلام آقای حقیقت. خسته نباشید.مدت هاست خواننده ی وبلاگتون هستم. بدین وسیله از نوشته هاتون سپاسگزاری می کنم موفق باشید..
شهریور ۱۹, ۱۳۸۶