در پاک‌کن لذتی است که در back Space نیست!

سه شنبه, اردیبهشت ۴م, ۱۳۸۶ | محض تنوع

به قول دوستی، شاید کار مقرون به صرفه‌ای باشد اینکه عوض سیاه کردن ده‌ها و صدها ورق کاغذ و بعد خط خطی کردن و بعد پاکنویس کردن در ده ها و صدها کاغذ دیگر، ترجمه را تایپ کنی و بعد بنشینی سر ویرایشش، پای مانیتور. اما من، دست کم در ترجمه‌های ادبی، هیچ وقت نتوانسته‌ام با این شیوه کنار بیایم. در قلم و کاغذ و پاک کن لذتی است که در صفحه کلید و موس و backspace نیست. البته چند عامل ممکن است در این حس ناخوشایند دخیل باشد از جمله اینکه ده انگشتی تایپ نمی‌کنم و هر چه باشد بخشی از تمرکزم خواه ناخواه معطوف یافتن کلیدها می‌شود، گیرم سریع. شاید هم به عادت برگردد. به هر حال، من که هیچ وقت عادت نکرده‌ام. حس لطیف گرداندن قلم و انعطاف کلمات حین نوشتنشان کجا، حس کوبیدن قاطع بر صفحه کلید برای شکل دادن هر کلمه کجا؟

ضمن اینکه خط خطی و جابه جایی‌های کلمات روی صفحه کاغذ به هر حال این امکان را پیش روت قرار می‌دهد که حالت قبلی یا حتی قبل‌ترش را هم ببینی و بعد اصلا شاید پشیمان شوی و بخواهی به همان حالت قبل برگردانی. می‌دانم، می‌دانم Ctrl+Z  هم همین کار را می‌کند اما در مانیتور، حالت‌های قبل را جلوی چشمت نمی‌بینی تا بتوانی مقایسه کنی.

در ضمن من دستنوشته‌های خودم را دوست دارم و تا پیش از اینکه به تایپ بسپرمشان با آنها زندگی می‌کنم و از دیدنشان لذت می‌برم- انبوهی کاغذ داری پر از کلماتی که خود بر روشان نوشته‌ای، ورقشان می‌زنی، و هر از گاه، به تصادف، جمله‌ای را لابه لای آن همه جمله عوض می‌کنی یا کلمه‌ای را. حس‌هایی منحصربه فرد.

به تایپ سپردن متن مال وقتی است که به پختگی و بلوغ رسانده باشیش. مثل بچه که تا وقتی بچه است پیش خودت است؛ بزرگ که شد لباس رسمی می‌پوشد و پا به جامعه می‌گذارد. نمی‌دانم. این حس‌ها خیلی شخصی است و منطقی هم پشتشان نیست شاید، چون حس است. شاید فرزند زمان خویشتن نیستم. شاید اگر از کودکی و از دوران تحصیل با کامپیوتر مانوس‌تر بودم حس متفاوتی داشتم. شاید هم در آینده حسم عوض شود؛ حالا یا از سر عادتی جدید، یا از سر اجبار؛ به خصوص با این بلاها که بر سر کاغذ در ایران آورده‌اند شاید طولی نکشد که اساسا دیگر کاغذی یافت نشود برای این گونه عشقبازی‌ها.

۸ دیدگاه to در پاک‌کن لذتی است که در back Space نیست!

میرزا
اردیبهشت ۴, ۱۳۸۶

موافقم. عاشق این هستم با خودنویس محبوبم یک صفحه کاغذ سفید را سیاه کنم.

علی یوسفی
اردیبهشت ۴, ۱۳۸۶

سلام مهدی عزیز . ( راستی بهم بگو چه خطابت کنم . یه بار مینویسم . امیر مهدی. یکبار امیر و…. مرسی . )
پست قبلیت را خواندم خیلی تاثیر گذار بود . واقعا این قضیه ی کشتار در مدارس آمریکا دارد به معضلی جدی تبدیل می شود .

راجع به این پستت : بوی قلم و کاغذ کجا و بوی فن و سی پی یو و کامپیوتر کجا . تازه بارها دیدن و خواندن و ویرایششان که چه حالی دارد . هر چه باشد واقعیست . فکرت متمرکز است . ( البته ما جسارت کردیم و انگار که مترجم یا نویسنده ای ماهر هستیم ! شما ببخش . )

کم کم عادت کرده ام و بداهه را -اگر به کامپیوتر در آن لحظه دسترسی داشته باشم- تایپ می کنم . چشمم روی کیبورد می جرخد اما افکارم را تایپ می کنم . نمی بینم چه نوشته ام . می نویسم و می نویسم و می آیم پایین . بعد ک می خوانم گاهی اوقات غلط ها فراوان است .
به هر حال همین است…

مواظب خودت باش نازنین .
مشتاق دیدارت .
ایام به کام

علی یوسفی
اردیبهشت ۵, ۱۳۸۶

مهدی عزیز
شعاری از آدلف هیتلر برای ترجمه گذاشته ام . خوشحال میشوم ترجمه ای ارائه دهی . ( به خاطر من ! )

یه وبلاگ گروهیه که چند ماه پیش راه انداختم . دوستان خیلی فعالیت نمی کنند . چون فارغ التحصیل هستیم و دور از هم . به هر صورت ما هم از شما یاد گرفتیم و کارگاه ترجمه به راه انداخته ایم ! به گونه ای دیگر .
http://www.etrau81.blogfa.com

منتظرم بزرگوار .

+ FarshadPLUS فرشاد مثبت +
اردیبهشت ۵, ۱۳۸۶

کاشکی زندگی هم دکمه برگشت داشت!
Ctrl+Z زندگی کجاست؟ یا لااقل همون BackSpace کجاست؟

پیمان
اردیبهشت ۵, ۱۳۸۶

حناب آقای حقیقت عزیز،

متشکرم که آن قدر نظر بنده برای شما مهم بود که وقت گرانبهایتان را صرف پاسخی نستباً طولانی و جالب کردید و دوستان عزیز هم نظرهای جالبی دادند. متشکرم من هم کمابیش احساس شما را دارم ولی مدام بین وسوسه دل کندن از قلم و کاغذ و رو آوردن به دنیای تکنولوژی در نوسان هستم. به هر حال تبریک برای پایان پاکنویس کتابتان. کامیاب باشید.

Asosh
اردیبهشت ۶, ۱۳۸۶

من یکی که اصولاً با این که «تایپ کردن باصرفه‌تر است» مشکل ساختاری دارم؛ هرچند که چندان هم‌نسل شما هم نیستم و از دوران تحصیل‌ام هم از کامپیوتر استفاده کرده‌ام. حسّ ذرّه‌ذرّه پهن شدن نوک مداد روی کاغذ کجا و تایپ کردن کجا!
گرچه نمی‌خواهم سرعتی و راحتی‌ای را که گه‌گاه در تایپ کردن هست نادیده بگیرم، دست‌ِکم ضرر تایپ‌کردن برایم این است که هنگام ترجمه، بسیاری از جمله‌های انگلیسی از زیر چشم‌ام می‌پرند و جا می‌افتند!

بادا که هماره و همه‌جا کاغذ در پروبال‌ِمان باشد و در دسترس‌ِمان!

Soodaroo
اردیبهشت ۸, ۱۳۸۶

سلام عزیز. در این مورد دو سه روز پیش در وبلاگم نوشتم. ایمیل زدم، ولی ظاهرا نرسیده. راستی تبریک که کتاب به سرانجام خود نزدیک می شود. امیدوارم در سفر چند روز دیگری به تهران، فرصت دیدار ایجاد شود. مصطفی سودارو

farzane
اردیبهشت ۱۰, ۱۳۸۶

سلام آقای حقیقت عزیز
منم با شما موافقم. در نوشتن رو ی کاغذ لذتی هست که ضربه های سخت کیبورد هرگز نمی تومم اون حس لطیف رو القا کنند.

دیدگاه‌تان را بنویسید:

*
To prove that you're not a bot, enter this code
Anti-Spam Image