به قول دوستی، شاید کار مقرون به صرفه‌ای باشد اینکه عوض سیاه کردن ده‌ها و صدها ورق کاغذ و بعد خط خطی کردن و بعد پاکنویس کردن در ده ها و صدها کاغذ دیگر، ترجمه را تایپ کنی و بعد بنشینی سر ویرایشش، پای مانیتور. اما من، دست کم در ترجمه‌های ادبی، هیچ وقت نتوانسته‌ام با این شیوه کنار بیایم. در قلم و کاغذ و پاک کن لذتی است که در صفحه کلید و موس و backspace نیست. البته چند عامل ممکن است در این حس ناخوشایند دخیل باشد از جمله اینکه ده انگشتی تایپ نمی‌کنم و هر چه باشد بخشی از تمرکزم خواه ناخواه معطوف یافتن کلیدها می‌شود، گیرم سریع. شاید هم به عادت برگردد. به هر حال، من که هیچ وقت عادت نکرده‌ام. حس لطیف گرداندن قلم و انعطاف کلمات حین نوشتنشان کجا، حس کوبیدن قاطع بر صفحه کلید برای شکل دادن هر کلمه کجا؟

ضمن اینکه خط خطی و جابه جایی‌های کلمات روی صفحه کاغذ به هر حال این امکان را پیش روت قرار می‌دهد که حالت قبلی یا حتی قبل‌ترش را هم ببینی و بعد اصلا شاید پشیمان شوی و بخواهی به همان حالت قبل برگردانی. می‌دانم، می‌دانم Ctrl+Z  هم همین کار را می‌کند اما در مانیتور، حالت‌های قبل را جلوی چشمت نمی‌بینی تا بتوانی مقایسه کنی.

در ضمن من دستنوشته‌های خودم را دوست دارم و تا پیش از اینکه به تایپ بسپرمشان با آنها زندگی می‌کنم و از دیدنشان لذت می‌برم- انبوهی کاغذ داری پر از کلماتی که خود بر روشان نوشته‌ای، ورقشان می‌زنی، و هر از گاه، به تصادف، جمله‌ای را لابه لای آن همه جمله عوض می‌کنی یا کلمه‌ای را. حس‌هایی منحصربه فرد.

به تایپ سپردن متن مال وقتی است که به پختگی و بلوغ رسانده باشیش. مثل بچه که تا وقتی بچه است پیش خودت است؛ بزرگ که شد لباس رسمی می‌پوشد و پا به جامعه می‌گذارد. نمی‌دانم. این حس‌ها خیلی شخصی است و منطقی هم پشتشان نیست شاید، چون حس است. شاید فرزند زمان خویشتن نیستم. شاید اگر از کودکی و از دوران تحصیل با کامپیوتر مانوس‌تر بودم حس متفاوتی داشتم. شاید هم در آینده حسم عوض شود؛ حالا یا از سر عادتی جدید، یا از سر اجبار؛ به خصوص با این بلاها که بر سر کاغذ در ایران آورده‌اند شاید طولی نکشد که اساسا دیگر کاغذی یافت نشود برای این گونه عشقبازی‌ها.