When my old man got up earlier than usual and left the house, he did not say where he was going, and Ma was so busy getting ready to do the washing she did not think to ask him.

"Can’t I go, Pa?" I asked him. I ran down the street beside the cart, holding on to the sideboard and begging to go along. "Please let me go, Pa." I said.

"Not now son," he said… "If I need you later, I’ll send for you."

باباجانم که آن روز صبح زودتر از همیشه بیدار شده بود، بدون اینکه بگوید کجا می‌رود گذاشت از خانه رفت. و مامانم هم چنان سرش به کار رختشوییش گرم بود که یادش رفت ازش بپرسد.

من همان طور که به بدنه ارابه چسبیده بودم و تو کوچه کنار ارابه سگ دو می‌زدم و التماس و درخواست می‌کردم گفتم : باباجون! من هم می‌تونم بات بیام؟ تو رو به خدا، باباجون، منم همرات ببر!

- حالا نمی شه بچه! بعد اگه دیدم به وجودت احتیاجی هست می‌فرستم دنبالت.

**

[مادام سینگر چند ساعت بعد سر می‌رسد و نزد مادره می‌رود:]

*

"Now Martha,"…

Mrs.Singer said, leaning over and putting her hands on the edge of the tub ."I’m not a gossip, and I don’t want you to think I’m anything like one. But I thought you would want to hear the truth."

"What is it?" Ma asked.

"Mr. Stroup is out at that Mrs. Weatherbee’s this very minute," she said quickly. "And that’s not all, either. He’s been out there at her house all day long, too. Just him and her!"

"How do you know that?" Ma asked, straightened up.

"I passed there and saw him with her with my own eyes, Martha," Mrs. Singer said. "I decided right then and there that it was my duty to tell you."

مادام سینگر که خم شده دست‌هایش را دو طرف تشت گذاشته بود گفت:

- مارتا دلم نمی‌خواد منو یک خاله‌زنک خبرکش حساب کنی اما پیش خودم فکر کردم شاید ترجیح می‌دی که حقیقتو بدونی.

مامان پرسید: - مگه چی شده؟

خانم سینگر با عجله گفت: - آقای استروپ همین الان بر دل خانم وه در بی نشسته. تازه هنوز کجاشو دیدی! آقای استروپ از کله سحر رفته اون جا: تو خونه یارو!… دوتایی‌شون تک و تنها: فقط آقای استروپ و اون زنیکه!

مامان خودش را راست کرد و پرسید: - تو اینو از کجا می‌دونی؟

- من از جلو خونه ش رد می‌شدم و هر دو تاشونو با جفت چشای خودم دیدم… البته وظیفه‌م بود که بیام خبرت کنم.

بخشی از ترجمه شاملو از قصه‌های من و بابام/ صفحه 53/ انتشارات نگاه/ 1383

**

پ.ن: نمونه‌های دیگر مقابله و ترجمه‌های خوب و بد: چنین ترجمه کنند بزرگان