24 دی 1385
- پریشب دوستی خبر داد که در تله تکست فارسی تلویزیون، در بخش داستان کوتاه، داستان شیرینی عسلی از مجموعه خوبی خدا روز به روز منتشر میشود، بیاشاره به نام کتاب، ناشر و مترجم. این دوست میگفت قسمت ششم این داستان را روی تله تکست خوانده! - سال گذشته دو داستان در میان گمشدگان را یک هفتهی تمام، شبها در یکی از شبکههای رادیویی خواندند. در طول هفته هیچ اشارهای نه به نام مترجم شد نه به نام کتاب نه ناشر. فقط در پایان هفته در جلسه نقد و بررسی به مشخصاتش اشاره شد. - سال گذشته دوست دیگری زنگ زد گفت روزنامهای در استان گلستان یک داستان مترجم دردها را دارد پاورقی چاپ میکند! - در آخرین لحظهها دوستی خبر داد در بولتن همایشی ادبی در یکی از استانها بناست داستان خوبی خدا را چاپ کنند. در هیچ کدام این موارد نه از ناشر اجازه گرفتهاند نه از مترجم، نه حتا خبر دادهاند. * پ.ن1: تازه من دوستان محدودی دارم وگرنه این پست حتما درازتر میشد! پ.ن2: درباره اینکه کار مترجمان و ناشران ایرانی هم از همین دست کارها هست یا نه کمابیش در اینجا بحث شده.
دی 24, 1385 at 4:12 ب.ظ
نديده ارادت زيادي دارم. لطفا لطفا خواهش مندم عاجزانه تقاضا دارم مرهمت فرموده فونت نوشتارتان را خواهشا عوض كنيد. واقعا ممنون خواهم بود.
–
هادی عزیز، اگر مطالب را ریز میبینید باید از بخش view در نوار بالای سایت، به text size بروید و اندازه متن را بزرگ کنید. اما امیدوارم با نوع فونت مشکل نداشته باشید، چون تعریفشده است و کاریش نمیشود کرد.
دی 24, 1385 at 4:33 ب.ظ
سلام. البته واضح و مبرهن است که نویسنده و مترجم، (بلانسبت) نوکر بی جیره و مواجب رسانه ها هستند. تازه اگر اعتراض کنید به رگ غیرتشان برمی خورد و شاید بقیه مطلبتان را چاپ نکنند و بروند سروقت یک بنده خدای دیگر!
دی 24, 1385 at 8:48 ب.ظ
آقای حقیقت؛ من که به اعتبار تعریف های دوستان و نوشته های شما این کتاب را خریدم تا هدیه بدهم، و آنقدر کنجکاو بودم که خودم شروعش کردم و خواندم، اما باور کنید متوجه ارزش و جذابیتی که این همه تبلیغش شده بود، نشدم؛ داستان ها به نظرم بسیار سبک و بی مایه بودند. خوب شد خواندمش و به آن عزیز هدیه ندادمش!
متاسفم که این جا این نظر را می نویسم؛ از “بالاترین” این لینک را دیدم، داغ دلم تازه شد.
دی 25, 1385 at 3:41 ق.ظ
سلام
من به تازگی “همنام” را خوانده ام.کتابهایی را که مفید می بینم در وبلاگم معرفی می کنم و همنام را هم از سر ذوق زدگی فراوانم معرفی کرده ام مسلما نقد قابل قبولی نیست ولی حیفم آمد بی هیچ نوشته ای از آن بگذرم.خواستم بگویم دست مریزاد!و امیدوارم باز هم کارهای خوبی را از شما ببینم.
البته یک چیز کوچک هم در کتاب ترجمه شما هست و آن اشتباهات چاپی یاویرایشی ست که در چاپ سوم که من خواند ه ام کم نیست. بد نیست تجدید نظری در آن بفرمایید چون باعث گیج شدن خواننده می شود. پایدار باشید!
دی 25, 1385 at 1:44 ب.ظ
امیر مهدی عزیز اینجا ایران است هوای جمهوری اسلامی ایران ..این دوست هم چه کار جالبی می کند که کتاب را می خرد ورق می زند و خط تا روی شان می زند و بعد کادو می دهد
دی 25, 1385 at 4:20 ب.ظ
امیرجان
بهنظرم باید دوستانِ مُترجم و ناشر، دست به دستِ هم بدهند و از همهیِ این «پُختهخوار»هایِ غیرِمُحترم، رسماً شکایت کنند. درست است که چیزی به اسمِ کُپیرایت وجود ندارد، ولی به هرحال حقوقِ مُترجمها را میشود و باید رعایت کرد.
[یک عدّه هم اینوسط هِی فُحش میدهند به مُترجمها و آدم یادِ یکی از دیالوگهایِ کاغذِ بیخط میافتد که میگفت تو چرا هروقت یهجات میسوزه، جایِ دیگهات رو فوت میکنی؟]
ایرادِ کار، بهنظرم از تو و دوستانِ دیگر است که رسماً به رادیو و تلویزیون و این سایتها و وبلاگهای ابلهانه اعتراض نمیکنند. کار، با دست رویِ دست گذاشتن درست نمیشود امیرجان.
دی 27, 1385 at 7:52 ب.ظ
عزیز جان، گفتم شاید برای شما که به عادات مترجمان علاقه دارید این مطلب جالب باشه. چارلی روز مصاحبه ای داشت با گرگوری راباسا درباره زندگی و کارهاش. راباسا گفت که هیچ وقت کتابی رو که در دست ترجمه داره از قبل نمی خونه، چون کتاب تازگی اش رو از دست می ده. تنها استثنا براش کتاب «صد سال تنهایی» بوده. در ایران، آقای خرمشاهی هم همین عادت را داشتند. یادم هست مرحوم امامی جایی خلاف این را به مترجمان توصیه کرده، که توصیه نامعقولی هم نیست. ولی هر کس سبک و عادت خودش رو داره و ظاهرا نتیجه همیشه هم بد نیست.
دی 28, 1385 at 3:58 ب.ظ
سلام
در مورد اینکه انگار تو ایران حقوق هیچ کس از نویسنده و عکاس و مترجم گرفته تا انسان های معمولی رعایت نمی شه متاسفم.
تازگی ها با وبلاگ شما آشنا شدم من دانشجوی مترجمی هستم و واقعا وبلاگ مفیدی دارید