بازی یلدا (با رویکرد صرفا فرهنگی!)
دوشنبه, دی ۴م, ۱۳۸۵ | اخبار کتاب ها, محض تنوع
به درخواست دوستان در این بازی شرکت میکنم.
* اولین تن تنهام را از دستفروشای در خیابان انقلاب نزدیک دروازه دولت خریدم، جایزهی خوب بودن در مطب دکتر. تا جایی که یادم می آید، این کتابها یک جورهایی اولین کتابهای جدی غیر درسی بوده که خواندهام. دبستانی بودم و بیشتر از داستانها و شخصیتها، اسم نویسنده برایم جالب بود: هرژه! و از آن دوقلوها (دوپوندها؟) بیشتر از خود تن تن خوشم میآمد.
* یک روز مریض بودم پدرم اجازه ام را از مدیر دبستان گرفت و برد دکتر؛ در راه برگشت چشمم خورد به تابلوی مغازهای به نام تقدیس. گمانم خیاطی بود. زنگ آخر به کلاسم رسیدم و معلم داشت همخانوادههای کلمهی قدس را از بچهها میپرسید. من دست بلند کردم گفتم تقدیس. چشمهای معلمم گرد شد و تشویق پرشوری کرد؛ لابد به داشتن چنین شاگرد بامطالعه و باکمالاتی افتخار میکرد!
* هفتهی پیش از کنکور آناکارنینا خواندم. به نام درس خواندن در کتابخانه بود، به کام آناکارنینا، یا من(؟!). سر کلاسهای دانشگاه هم، وسط درسهای کنترل کیفیت و طرح آزمایشها و آمار و احتمالات، ته کلاس، آی رمان و داستان انگلیسی خواندم! آی تمرین درک مطلب و گرامر حل کردم! و بعدش آی مشروط شدم!
* در کتابفروشیها چشم میاندازم ببینم کتابهای من هست یا نه، و اگر هست کجاست. گاهی میروم سر کتابخانهام و کتابهای خودم را برمیدارم ورق میزنم و میخوانم و گاه از خودم ایراد میگیرم. (آخرین بار پریشب بود که خوبی خدا را برداشتم و تو گرو بگذار من پس میگیرم را خواندم و چند معادل خوب به ذهنم رسید.) بعد به خودم میگویم بس است؛ چند بار؟
* یک کمد دارم پر از دستنوشته و نسخهی تایپی قبل از چاپ کتابهام، با همهی اصلاحات و ویرایشها و یادداشتها. چند بار خواستهام بریزمشان دور، دلم نمیآید. واقعا به هیچ کار هم نمیآید، فقط جا میگیرد. ولی خب، خدا را چه دیدید، بعد از مرگم یک وقت همینها کلی ارزش پیدا کرد، مثلا در حراج کریستی هزارها چوق فروش رفت! خودشیفتگی که میگویند همین است؟!
**
به شرکت در این بازی دعوت میکنم:
داریوش آشوری، خسرو ناقد ، مریم نبوی نژاد، محسن آزرم، عرفان قانعی فرد
۹ دیدگاه to بازی یلدا (با رویکرد صرفا فرهنگی!)
واقعن هم فرهنگی بود!
شما احتمالاً سر کلاسهای رگرسیون و ناپارامتری و روشهای آماری و سری زمانی هم همینکارو نمی کردی؟!
در ضبط فرانسه می شود دوپونت و در ضبط انگلیسی می شود تامپسون گمانم. حالا اینها به کنار کاپیتان هادوک را چطور جاانداختی مرد؟
نوشته های جالبی بود در در ضمن با توجه به مطلب سرکلاس احتمالات و امار برام جالبه بگی تو دانشگاه چی خوندی
مطلب جدید گذاشتم خوحال می شم سر بزنی
baziye eteraf kheili jalebe.
eterafetoon jaleb bood.
دی ۵, ۱۳۸۵
امیر عزیز، لذت بردم. تغییر دکوراسیون هم مبارک است.
دی ۵, ۱۳۸۵
استاد درباره علاقه مفرطی که به موسیقی پاپ ایرانی بالاخص اندی دارید هم کاشکی مینوشتی.
بعد از تحریر: اگر این کامنت را منتشر نکنی به همه کسانی که در وبلاگت کامنت میگذارند ای میل میزنم و میگم تو فن اندی هستی!!!!!!!!
–
امیرمهدی: بله. من همان قدر که از ادبیات امریکای شمالی بدم می آید از اندی خوشم می آید؛ به خصوص از خوشگلا باید برقصن
دی ۵, ۱۳۸۵
آقای امیر حقیقت بسیار سپاسگزارم از ترجمه زیبای شعر دن برن خدا گفت نه ، با لذت خواندم و چندین بار گوش دادم. پروین
دی ۱۴, ۱۳۸۵
سلام.حسنی که این بازی شب یلداداشت این بود که فهمیدم تحصیلات شما هم ربطی به علایقتان ندارد.من هم در نه سالگی به عنوان پاداش خوب بودن در مطب دندان پزشکی “شاهزاده کوچولو” را هدیه گرفتم که البته در فامیل نویسنده پرورمن هدیه ی متداولی به شمار می رفت و می آید. به هر حال،همکار گرامی،امیدوارم همیشه موفق وپیروز باشی.
دی ۴, ۱۳۸۵