برای من بهترین لحظه در نوشتن یا ترجمه‌ی یک متن وقتی است که نقطه‌ی پایان را بعد از اولین دور نوشتن می‌گذارم.آن موقع است که خیالم راحت می‌شود که شاکله‌ی متن ریخته شده است. (مثل کوزه‌ای که پس از فرم دادن اولیه کوزه‌گر حالا دیگر می‌داند کوزه است و مثلا گلدان نیست. انگار شکل پیدا کرده باشد.) حالا نوبت ویرایش متن است و لذت بردن از رنگ و لعابی که به کوزه‌ام می‌زنم و زوائدی که پیراسته می‌شود. خواندن دوباره و چندباره متن. اصلاح دوباره و چندباره. بعد نوبت این می‌رسد که از آن فاصله بگیرم. مثلا چند روز سراغش نروم و به آن فکر نکنم. بگذارم جمله‌ها و واژه‌ها و ساختار متن خوب به هم بپیچند و ببالند و زمان بگذرد و مثل خمیر نان پف کنند و عمل آیند. آن وقت است که می‌شود به سراغشان رفت و واژه‌های زمخت و بی‌ربط را بیرون کشید و ترکیب‌های ناموزون را موزون کرد. متنی را که در کوره‌ی چرخان زمان گردانده‌ام دیگر مثل آن خمیر اولیه به دست‌هایم نمی چسبد. پخته شده است. دیگرمثل آن روز اول اسیرش نیستم. حالا است که می‌توانم خلاقیت خود را در ویرایش و بازنویسی به کار بگیرم و مثل خامه‌ی روی کیک آن را تزیین کنم.

از وبلاگ خواب زمستانی