یادداشتی مفصل بر همنام و جومپالاهیری در شماره جدید “هفت”
همه چیز به نحو حیرتآوری کاویده میشود. همهی اشیا و رفتار و افکار نیز توجیه طرح خود را از موقعیتهای داستانی شخصیتهایی میگیرند که در لحظه درگیر آناند. خیابانها، رستورانها، اشیای روی میز و داخل اتاق، لباسها، لوازم شخصی افراد و اجزای بدن آنها و جغرافیایی که بستر رفتوآمد پرسوناژهاست، افکار و واگوییها، طعمها و بوها، ملاحظات و انتظارات و آرزوها همه و همه ابزار کار نویسنده قرار میگیرند تا همنام به زیبایی و جذابیت شکل بگیرد. تا خواننده ببیند چگونه و چهطور خوی و خصلت قبلی آدمهایی رنگ میبازند تا آنها مجال پیدا کنند به عادات تازه خو کنند. آرام آرام از رویاهای قدیم خود و والدین و اجدادشان دور میشوند و در کام سرد دنیایی که کمتر میشناسند، ولی به آن اعتماد بیشتری دارند فرو میروند. نسل تازهای به وجود میآورند که دیگر لزومی نمیبیند مثل آنها از پایینها و دورها و سختها آغاز کند…
لحظات زیبایی که در رمان فراواناند، پیش از اینکه حاکی از مهارت نویسنده در آفرینش و جان بخشیدن به شخصیتهای کتابش باشد، نشانهی تجربه زندگی است که در پس سطور کتاب حاضر است و راهنمای لاهیری برای حرکت هماهنگ و خوندار در لابهلای دقایق و ساعات و حتی سالهاست. بازگشتهای ظریف و ماهرانه به گذشتههای دور و نزدیک آدمها و توصیف جزئیات و جزئیات و جزئیات که تمامی ندارند و صفاتی که موجز و پذیرفتنی پس از نامها میآیند و آدمها و اشیا، بود و نبود آنها را دقیقتر میکنند بازتاب این تجربه زندگیاند…
رمان به رغم حجم قابل توجه، کمتر اضافهگویی دارد. آن چه هست برای فضاسازی داستان ضروری به نظر میرسد. نمونههای درخشان ایجاز هم در کار لاهیری هست. نگاه میکنیم به جهنم- بهشت او که آخرین داستان مجموعهی خوبی خدا است؛ این داستان همان قدر خوب است که شیرینی عسلی موراکامی و کارم داشتی زنگ بزن کارور و زنبورهای همن و جناب آقای رییس جمهور هادسون و…
جهنم- بهشت در مجموعهای که شاید بهتر بود «خوبی داستان کوتاه» نام میگرفت، برای من البته طعم دیگری هم دارد…
عباس عبدی/ چاهی نه برکهای/ ماهنامه هفت/ شماره ۳۲
–
پ.ن: کل این یادداشت ۵ صفحهای را در شماره ۳۲ مجله "هفت" که هنوز روی پیشخان دکههای روزنامهفروشی است بخوانید.

۰۸/۲۶/۱۳۸۵ at ۱۲:۵۶ ب.ظ
Mr. Gangali! I lived with “The Namesake” characters. I loved the translation. That’s always one of my faves. The scenes still come to my mind. Specially the part when Gangali passes away silently and at the same time shockingly. Its effect on the reader is deep and lasting.
BTW, sorry for not writing in Farsi, I don’t have the font!
۰۸/۲۹/۱۳۸۵ at ۱:۳۷ ق.ظ
سلام آقای حقیقت:) من به تازگی همنام رو خوندم…فقط میخواستم بگم که ترجمه شما خیلی عالی بود…ممنون:)
۰۹/۱۲/۱۳۸۵ at ۹:۱۴ ق.ظ
دارم همنام را می خوانم. نصف بیشتر کتاب را خوانده ام. تا الان که خیلی خوب بوده است. مترجم درد ها را نتوانستم پیدا کنم . اما ترجه خانم مژده دقیقی را خریده ام، با عنوان ترجمان درد ها. آن را هنوز نخوانده ام.
۰۴/۲۰/۱۳۸۶ at ۷:۲۷ ب.ظ
I have just finished *Hamnam* , the only thing I noticed about the translation was that in some parts it is so obviouse that you have censored the text, or have used *Ershad* friendly words to convey the actual meaning, for instance the part that Gogol finds out about Mosho’s affair, what did you mean that he found a pack of diaphragm in her handbag?! I am gussing it was something else. though you were good in translating the book I’d rather read the other book from J.L. in English. cant keep my mind off the original word when I am reading the translation!