برشی از متن قصههای من و بابام و ترجمه شاملو
دوشنبه, آبان ۱۵م, ۱۳۸۵ | چنین کنند بزرگان
"But Ma told us to find Handsome," I said. "We’d better go look for him, anyway. You know Ma. She’ll be as mad as all get-out if we don’t find him and take him back home."
"Looking for a pesky darkey can wait," he said, getting a good grip on my arm and trying to pull my fist out of my pocket. "I know what I’m talking about , son, when I say you ought to lend me that quarter you’ve got in your pocket without a bit more argument. Ain’t I always lent you a dime, or whatever it was, from time to time, providing I had it, when you asked me for it? Now, it’s only fair that you lend me that quarter for a little while."
- اما آخه مامانم گفته هنسمو پیدا کنیم. بهتره فوری دس به کار شیم و دنبال کاکا بگردیم. تو که خودت مامانو خوب میشناسی! خودتم میدونی که اگه برگردیم خونه و کاکا همراهمون نباشه چه جنقولکبازییی در میاره. بابام گفت: حالا پیداکردن این کاکای مرده شوربردهی لعنتی دیر نمیشه!… آن وقت به شدت بازوی مرا چسبید و سعی کرد دستم را به زور از جیبم درآورد. -پسرجون! من خر نیستم؛ میفهمم که چی میگم. اون بیست و پنج سنتو به من قرض میدی و زر زیادی هم نمیزنی! مگه نه این که هر وقت تو پول خواستی و من داشتم، ده سنت ده سنت ازم گرفتی؟… خب، حالا دیگه نوبتی هم که باشه نوبت توئه که بیست و پنج سنتو به من بدی و خیلی فوری هم پس بگیری. Music started up inside the tent, and the man selling the tickets shouted again. Hurry! Hurry! Hurry!’ he said, looking straight at my old man. ‘The show’s about to begin!…’
تو چادر، دسته موزیک شروع کرد به زدن و بلیت فروش- که مخصوصا چشمش به بابام بود- بنا کرد به فریاد زدن: - بشتابید! بشتابید! نمایش داره شروع میشه… ‘See there, son?’ my old man said, getting a tight grip of my arm and pulling with all his might. "The show’s about to start and I’ll miss seeing it if I don’t get in there right away!" He pulled my fist out of my pocket and pried open my fingers. He was a lot stronger than I was, and I couldn’t hold on to the quarter any longer. He got it and ran up to the man selling tickets. As soon as he could get get his hand on it he grabbed the ticket and dashed inside the tent.
باباجانم گفت: میبینی بچه؟
بازوی مرا گرفت که دستم را به زور از جیبم درآورد: -داره شروع میشه. اگه همین الان نرم تو، دیگه پاک از کیسهم رفته! دستم را از جیبم درآورد و شروع کرد به واکردن مشتم. زورش خیلی از من بیشتر بود و مقاومتم مدت زیادی طول نکشید. پول را از چنگم درآورد و پرید طرف مردی که بلیت میفروخت بلیت را گرفت و چپید تو چادر. - پ.ن: البته چنان که برخی دوستان میگویند، گویا مرجع شاملو ترجمهی فرانسوی کتاب بوده.
۳ دیدگاه to برشی از متن قصههای من و بابام و ترجمه شاملو
صلاحیت اضهارنظر درمورد ترجمه و اینکه به متن اصلی وفادار مانده یا نمانده رامطلقا ندارم، ولی من عاشق قصههای من و بابام و چاشنیهای شیرین شاملو بودم ( هستم ) . ممنون که مرا به کودکیام بردید.
سلام
وقتی شاملو متنی را ترجمه می کند ، به واقع روایت حدیث نفس است ( نفس خودش ). به باور من برگردان آثار شاملو همیشه به گونه یی بوده که گویی خودش آن اثر را آفریده! چه برسد به برگردان و خوانش آن.
یادش گرامی
آبان ۲۸, ۱۳۸۵
من این کتاب را بارها و بارها خوانده ام. همیشه دلم می خواست ترجمه شاملو را با اصل مقایسه کنم. وقتی به غربت آمدم از جمله اولین کتاب هایی که از کتابخانه گرفتم همین بود. راستش متن انگلیسی اصلا آن شیرینی فارسی را ندارد. مرا به یاد ترجمه حاجی بابای اصفهانی انداخت.
آبان ۱۵, ۱۳۸۵