در میان یادداشت‌های دوران جوانی، به یادداشتی برخوردم که پس از مرگ مرحوم هوشنگ حسامی در سال هشتاد نوشته بودم. به یاد آن هنرمند فرهیخته و دوست‌داشتنی، بخشی از آن را اینجا می‌گذارم:

روزی به خانه‌اش تلفن زدم و به او گفتم در ترجمه مترجم دردها  - که آن روزها در دست داشتم- اشکال‌هایی دارم که اگر فرصت داشته باشد، از راهنمایی‌اش استفاده کنم.

حسامی نپرسید اصلا تو کی هستی؟ نگفت فعلا سرم شلوغ است. نپرسید اصلا شماره تلفنم را از کجا گیر آورده‌ای؟ نگفت تلفنی بپرس، برای ملاقات حضوری وقت ندارم.

گفت «چهارشنبه ده و نیم صبح بیا. آدرس را یادداشت کن…»

چهارشنبه ساعت ده و نیم به منزلش رفتم. ساده و صمیمانه از تاتر و ترجمه سخن گفت. ساعت دو و نیم بعدازظهر با سه کتابی که به من هدیه داده بود از خانه‌اش بیرون آمدم. قرار بعدی، شنبه ساعت ده صبح بود. در اوج کار و تمرین نمایش «پوف» (بعد از بیست سال، به او اجازه داده بودند نمایشنامه‌ای را روی صحنه ببرد) باز هم به من وقت داده بود. آن روز بیش از دو ساعت و نیم به سوالاتم پاسخ داد. وقت خداحافظی گفتم «استاد، ببخشید وقت شما را گرفتم.» خندید و گفت «بالاخره ما را هم استادهامان کمک کرده‌اند. حالا ما هم باید اگر چیزی می‌دانیم به شما بگوییم.»

قرار بعدی دو هفته بعد بود. شنبه دهم دیماه. اما جمعه‌ی قبلش از دنیا رفت.

در یکی از همان دو دیدار، قصه‌ی  روزی را تعریف کرد که یکی از برنامه‌های رادیو، دو ترجمه از یک متن را نقد و بررسی کرده بود. یکی از ترجمه‌ها مال حسامی بود و مجری، با رجوع و استناد به ترجمه او، با لحنی تند، ترجمه‌ی دیگر را به شلاق نقد نواخته بود. حسامی گفت «به تهیه کننده زنگ زدم و به او توپیدم که حالا ما یک کاری کردیم، چرا این مترجم بینوا را این قدر می کوبید. حداکثر، محترمانه نقدش کنید، نه اینکه با چماق ترجمه من، هی او را بکوبید!»