بعضی کلمهها بالاشهریاند، بعضیها هرزه
کلمهها شکل موم شدهاند، چسبیدهاند به سر انگشتانم . با یک نگاه، انتخابشان میکنم . آنها ردیف میشوند و مرا با التماس نگاه میکنند، من با تفرعن از توی نوبت بیرونشان میکشم. کلمهای که انتخاب شده به دیگران زبان درازی میکند و شاد است . گاهی وقتها هم در آخرین مراحل، یا به تنهایی ترور میشود یا در میان یک پاراگراف بداقبال شهید یک قتل عام میشود، مرگ در حین انجام وظیفه! دیگر میشناسمشان دیگر. دهانشان را که باز کنند، تا آخرین حرفشان را میخوانم . آنها مدام هستند. حضورشان دائمیست. در ردیفهای منظم چرخ میزنند. به نفعشان است که در دسترس باشند، برای پیشرفت کارشان! البته یک واقعیتی وجود دارد، بعضی از کلمهها لوندند، بعضیها باافاده ، بعضیها بالاشهریاند و بعضیهایشان هرزه. بعضیها کمپیدایند و بعضیها مزاحم. اما مرا که دیگر نمیتوانند سیاه کنند، این بازیها وننربازیها و کلاس گذاشتنهایشان را باید ببرند یک جای دیگر. خودشان هم فهمیده اند. به همین خاطر است که آمدهاند و چسبیدهاند درست سر انگشتانم.

۰۷/۰۵/۱۳۸۵ at ۲:۳۲ ب.ظ
گمشون کردم …
۰۷/۱۱/۱۳۸۵ at ۳:۲۹ ق.ظ
harzeh bood kheyly in neveshteh.albateh na dar moghabele balashahri !
۰۸/۱۸/۱۳۸۵ at ۷:۵۳ ب.ظ
این نوشته عالی بود. کلمات رو باید لمس کرد.این کلمات رنگ رنگ ِ از هر جنس ِ اهل همه جا….