بعید نبود همه چیز به سن و سال مربوط باشد. آقای شولتس سی سال بیشتر داشت و آقای برمن از او هم مسن‌تر بود اما به استثنای ایروینگ اکثر افراد بالای بیست سال داشتند، و برای یک آدم مثلا بیست و یک ساله با موقعیت خوب و امکان پیشرفت پسری پانزده ساله یک آشغال به حساب می‌آمد، که حتی اگر ورودش به این مقولات را غیر عاقلانه و توهین به خودش حساب نمی‌آورد، دست کم نامناسب می‌دانست. یکی از همین تیز و بزهای «باشگاه امبسی»، «جیمی جونیو» بود که در «خیابان ویکز» درست دوروبر خانه‌ی ما زندگی می‌کرد و برادر کوچکش کلاس پنجم با من همشاگرد بود، ناگفته نماند که از سه ساله‌های کلاس پنجم بود، با این همه چند دفعه‌ای که «جیمی» را دیدم بر و بر به من نگاه کرد در حالیکه باید مرا یادش می‌آمد.

بیلی بتگیت/ ادگار لارنس دکتروف/ ترجمه بهزاد برکت/ نشر قطره؛1371

 

گفتم لابد مساله به سن من مربوط می‌شود. خود آقای شولتس سی و چند سال داشت، آقای برمن از او هم بیشتر داشت، ولی غیر از ایروینگ بیشتر افراد زیر سی سال داشتند، ولی برای آدمی که مقامش خوب باشد و امکان پیشرفت هم داشته باشد و سنش هم مثلا بیست و یک سال بیشتر نباشد، یک پسر پانزده ساله داخل آدم به حساب نمی‌آید و دخالتش در جریان کاروکسب اگر دست کم خلاف مصلحت نباشد مسلما اهانت به شان همه افراد است. یکی از مامورهای گردن کلفت باشگاه امباسی جیم جولیو بود که بچه خیابان ویکس بود، سر نبش کوچه خودمان، برادر کوچکش هم تو کلاس پنجم همکلاسم بود، اگرچه وقتی من وارد این کلاس شدم سال سومش بود که داشت درجا می‌زد، ولی یکی دوباری که من جیمی را دیدم اصلا آشنایی نداد، در صورتی که خوب هم مرا می‌شناخت.

بیلی باتگیت/ای. ال. دکتروف / ترجمه‌ی نجف دریابندری/ طرح نو؛ 1377