2 مرداد 1385
یک حبه قند پارسی [8]
ساعتها زود میگذشت؛ خیلی زود. من شروع به صحبت کردم، از کتابی که میخواستم شروع کنم به نوشتن. ماریان گوش میداد، مثل بعضی از زنها که بلدند گوش بدهند و حرف نزنند، با دقت بینظیری گوش میداد. همان طور که برایش تعریف میکردم، انگار داشتم کتاب را مینوشتم: حکایت مردی که لذت زندگی را از دست داده بود و بعد، رفته رفته این لذت را به دست میآورد.
میگفت: ها، اینجاش خوبه.
یا: اینجاش زیاد روشن نیست.
یا: در یه همچو وضعی، یه زن هیچوقت چنین کاری نمیکنه.
و من فوری متوجه میشدم که اشتباه نمیکند.
به این ترتیب، با تعریفهای روزانه - در جریان گردشهای بعدی- کتاب آیندهی من به وجود آمد و بعدها میتوانستم بدون هیچ زحمتی از سر تا آخرش را به آسانی بنویسم؛ اما یک کلمه هم ننوشتم، همان نقلکردنش برایم کفایت کرد؛ همین قدر که ماریان شنوندهی من شد برایم کافی بود. کتاب من، خود او بود…
زنگار/ هربرت لوپورریه/ احمد شاملو

حتی بیشتر آنان که در مترجم بودن شاملو شک دارند، در شیرینی و سلامت نثرش ندارند. [صرف نظر از مناقشاتی تکراری نظیر وفاداری یا خیانتش به متن و سبک و لحن، و آشنایی یا بیگانگیاش با زبانهای دیگر،] خوشنودم که ترجمههای داستانیاش بارها چاپ میشود و در هرج و مرج زبانی امروز، به خصوص در حوزهی ترجمه، ذائقهی خوانندگان همچنان با طعم نثر سالم فارسی آشنا میماند و به آنان قدرت میدهد متن شلخته و آشفته و مبهم را از متن درست و منسجم و خواندنی- چه در نثر تالیفی چه ترجمه- تمیز بدهند. خوشنودم که کسانی آمدهاند و خواهند آمد که با تاثیر از شاملو و الگوهایی که او در نحو، در به کارگیری زبان محاوره، و در زنده نگه داشتن واژهها از خود به جای گذاشته، کار خواهند کرد، خواهند نوشت و ترجمه خواهند کرد. خوشنودم که در گزارش ایسنا آمار تجدید چاپ کتابهاش را میخوانم:
"پابرهنهها" نوشتهی زاهاريا استانکو (چاپ دوازدهم)
"شازده كوچولو" اثر آنتوان دو سنتاگزوپري (چاپ يازدهم)
"قصههاي بابام" تأليف ارسکين کالدول (چاپ دوم)
"دن آرام" نوشتهی ميخاييل شولوخوف (چاپ سوم)
و بیانصافیست اگر با شانه بالاانداختنی از سر بیاعتنایی، آمار تجدید چاپ کتابهای امثال مرحوم ذبیحالله منصوری را یادآور شویم و این را با آن قیاس کنیم.
***
سالروز درگذشت شاملوست. روحش شاد و آرام باد.
مرداد 2, 1385 at 5:21 ب.ظ
حالا شما يه کمی کوتاه بيا! نمی دانم می دانی که در اروپا اسم مترجم های کتابهای ادبيات داستانی روی جلد کتاب ذکر نمی شود؟ اونهم چه مترجمانی و چه ترجمه هايی که اگر به زبان مبدأ اشنايی داشته باشی، مخت سوت می کشه. پس اين همه نديد بديد نباش و شاملو شاملو نکن. ضمناً اين دو سه خط را هم منتشر کن تا بقيه هم بخونن!