احساس لولو روزنکرانتس را درک می‌کردم، غیبت آن زندگانی مانوس؛ زمخت، پرصدا و مکانیکی، با صدای شیپورها و بوقها، صدای سنگین سایش چرخ بر سطح خیابان و صدای گوشخراش ترمزها، تنوع توهین‌آمیز آن همه آدم، و به جای این همه، فضایی چنین کوچک، که به راستی محملی برای خودخواهی و آزادی بود.

بیلی بتگیت/ ترجمه بهزاد برکت/ نشر قطره

می‌دانستم لولو روزنکرانتس الان چه حالی دارد. یعنی از نبودن زندگی به صورتی که ما می‌شناختیم، پر از سروصدا و تاق وتوق و بوق و زنگ و خرخر چرخ و جیرجیر ترمز و خلاصه همه بی‌نزاکتی‌های جورواجوری که از چپاندن آدم‌های زیاد تو جای کم به وجود می‌آید، جایی که آدم می‌تواند حقیقتا آزاد باشد و به خودخواهی‌اش میدان بدهد.

بیلی باتگیت/ ترجمه نجف دریابندری/ انتشارات طرح نو