آیا شاملو همه‌ی متن‌ها را یک‌سان ترجمه می‌کند؟

دیگه سنم زیاد بود. بیش از پنجاه سال داشتم. دیگه اون تاب‌وتوون جوونی رو از دست داده بودم، گرچه وقتی هم جوون بودم همچین تحفه‌یی نبودم، ولی خب،هرچه باشه جوونی یه چیز دیگه‌ییه. چیکار باید می‌کردم؟ نه راه پس داشتم نه راه پیش، باید به هر ترتیبی بود خودمو زودتر از اون بی‌شرف به کلانتری می‌رسوندم. پا گذوشتم به دو.

دونده برنده است/ عزیز نسین

او در یک‌جا زندگی می‌کند، همسرش در جای دیگر. چه داستان غم انگیزی! امان از شما زن‌ها که چه بسیار مایه‌ی بدبختی مردان بزرگ می‌شوید. آیا این که اغلب مردان بزرگ بی‌عقبه می‌مانند گناه شما نیست؟ ای پرتغالیان، مسوولیت تربیت دخترانتان بر گردن شماست! نگذارید دخترانتان برهم زننده کانون گرم خانواده از کار در آیند! داستان ما به پایان رسید.

همسران هنرمندان/ آنتون چخوف

آنها پیش می‌روند. آنها شراب ننوشیده‌اند. شبان‌گاه که خفته‌اند سردشان نشده است، نلرزیده‌اند. سپیده‌دم شبنم خیس‌شان نکرده است. شب در میان مه رودخانه نخفته‌اند؛ خوابگاهشان در پناه و پناهگاهشان گرم بوده است. صبح، شاداب و سرخوش از خواب برخاسته‌اند. زانوهاشان نیرومند است و قدم‌هاشان استوار. نگاه‌شان مضطرب نیست، آشفته نیست. دو تا نمی‌بینند.

سفیدها و سیاها/ بلز ساندرار

راستش… والا نمی‌دونم… صبحیه داشتم تو کوچه می‌رفتم… ساز هم زیر بغلم بود… یک سیاه قلچماق که تا حالا رنگشم ندیده بودم جلوم سبز شد و ازم پرسید: «بانجوت چند؟» منم به شوخی به‌ش گفتم: یه دلار. به خدا اصلا فکرشم نمی‌کردم که همچی پولی ته کیسه‌ی اون کاکا جٌلمبری پیدا بشه… یه دفه دیدم کاکا سیاهه دس کرد ته جیب‌اش و یه دلار درآورد دراز کرد طرف من! می بینی تو رو خدا؟…

ماجرای بانجو/ ارسکین کالدول

سی‌چه - دوشیزه‌یی که به زیبایی شهره بود- بیمار و بستری شد. می‌گفتند بیماری قلب دارد، خود از این سبب بود که او را در همه حال دست بر سینه نهاده و ابروها به هم درکشیده می‌دیدند. اما این هر دو به جلوه‌ی زیبایی رخسارش بسی می‌افزود.

هم در آن کوی دختری زشت‌روی نیز بود که گمان می‌برد زیبایی دل‌انگیز سی‌چه از آن است که دست بر سینه می‌گذارد و ابروها به هم در می‌کشد. بر اثر پنداری چنین نادرست، از آن پس همه‌گاه دست‌ها بر سینه می‌نهاد و ابروان پرموی سیاه به هم در می‌کشید - شیوه‌ی زشتی که از آنچه بود زشت‌ترش باز می‌نمود و پراکنده‌گان دور و برش را پراکنده‌تر می‌کرد!

خلق را تقلیدشان…/ افسانه‌های کوچک چینی

***