زندگی همان چیزی است که برایت اتفاق میافتد، وقتی برای چیز دیگری برنامه میریزی
شنبه, تیر ۳م, ۱۳۸۵ | اخبار کتاب ها, چاپشده در مطبوعات

زندگی تابلو
داستانی از سام شپارد
۴ دیدگاه to زندگی همان چیزی است که برایت اتفاق میافتد، وقتی برای چیز دیگری برنامه میریزی
سلام. خیلی ممنون. هم داستان قشنگ بود و هم از ترجمه شما لذت بردم. این چهار نکته توجه مرا جلب کرد:
١- امرتون؟
٢- می گوید: نوشابه چی می خورید؟ می گویم: سیاه .
٣- دانه ای بخار روی شیشه
۴- خیلی کارت درسته!
–
امیرمهدی حقیقت: سپاس از دقت شما. البته متن داستان خالی از غلط چاپی نیست، و یکی از غلطها هم همین دانهای بخار است؛ صحیحش «دانههای بخار» است. به زودی متن پیراستهاش را با فرمت doc آپلود خواهم کرد.
تیر ۳, ۱۳۸۵
روان بود. خوندن متن ترجمه مثل دیدن فیلمه، بار اول فقط روایته که توجه آدمو جلب میکنه. ——————- بهتر نبود به جای «بالها»ی روی کلاه همون «بال مرغ» میگذاشتین؟ بالها، بالها! نه! آدم یاد هرچیزی میافته جز بال مرغ!
–
امیرمهدی حقیقت: احتمال نمیدهید نویسنده عمدا اسم دوپهلویی برای برچسب کلاه برگزیده باشد؟ باید - تا حد ممکن- این گونه نکتهها را در برگردان حفظ کرد. ضمن اینکه چند جمله قبلترش به بال مرغ اشاراتی رفته.
تیر ۴, ۱۳۸۵
سلام. داستان قشنگ , خوش ساختی بود و ترجمه شما هم بوی تر جمه نمی داد.به نظرم گاهی بخش هایی ازآن را خیلی ایرانی می کنید.ممکن است لبنک مطلب اصلی را هم بدهید.البته بگویم که من گاهی با دید انتقادی به کارهای شما نگاه می کنم که شاید خوشتان نیاید.ولی بگذارید به حساب یادداشت های یک خواننده سمج.
–
امیرمهدی حقیقت: داستان لینک اینترنتی ندارد اما من به زودی بخشی از متن اصلی را در وبلاگ قرار میدهم. دید انتقادی هم چیز بدی نیست.
به طور کاملا اتفاقی دیشب این داستان را در همان ویژهنامه همشهری قدیمی خواندم. از آن داستانهایی انگار تمام روز را چرخیدهای تا بروی پیش یک دوست قدیمی و به طور اتفاقی و فقط برای گذران وقت مجله را ورق بزنی و برسی به داستانی که توصیف حال و هوای چند ماه اخیر تو را داشته باشد. داستان زیبایی با لحظه اپیفمی درخشان. جایی که در یک لحظه احساس می کنی تو و راوی یکی هستید.
تیر ۳, ۱۳۸۵