چنین [ترجمه] کنند بزرگان
جمعه, اردیبهشت ۱م, ۱۳۸۵ | چنین کنند بزرگان
Major Kovalev pondered over all the circumstances, and decided that the most likely culprit behind it all was none other than staff officer’ Podtochin’s wife, who wished him to marry her daughter. He did in fact enjoy flirting with the girl, but carefully avoided any definite commitment. When the staff officer’s wife announced in so many words that she wished to marry her daughter to him he had cautiously extricated himself with a shower of compliments, saying that that he was still too young, that he would have to serve another five years, until he attained the right age of forty-two. And so the staff officer’s wife, clearly out of a desire for revenge, had decided to ruin him and hired for this purpose the services of witches, because it was quite inconceivable that his nose had been cut off.
سرگرد کاوالیوف تمام ماجرا را سبک و سنگین کرد و دست آخر نتیجه گرفت که به احتمال قوی کار باید کار خانم پودوچین باشد، آن زن افسر که میخواست دخترش را به او قالب کند. البته کاوالیوف بدش نمیآمد که با دخترک گهگاه لاسی بزند اما هیچ وقت دم به تله نمیداد. و وقتی هم که خانم پودوچین به صراحت پیشنهاد ازدواج آن دو را مطرح میکرد، خیلی مودبانه به عذر اینکه هنوز خیلی جوان است و میل دارد تا پنج سال دیگر هم که تازه چهل و دوسالش میشود خودش را وقف کارش کند از این پیشنهاد شانه خالی میکرد. حالا این خانم برای اینکه انتقام بگیرد چند ساحره را اجیر کرده بود تا دماغش را غیب کند. این تنها توجیهی بود که به عقل جور در میآمد.
داستان کوتاه دماغ/ از کتاب یادداشت های یک دیوانه/ نیکلای گوگول/ ترجمهی خشایار دیهیمی/ نشر نی
پ.ن: ترجمهی انگلیسی «دماغ» که در اختیار من است ترجمه کریستوفر انگلیش است به سال ۱۹۸۵/
۴ دیدگاه to چنین [ترجمه] کنند بزرگان
shoma midoonid baraye chi in ketab inghadr sansoori dare
–
magar dalil mikhahad?!
از قسمت ‹لینکگرد سایت من› به این مطلب لینک داده شد.
اردیبهشت ۳, ۱۳۸۵
“تا دماغش را غیب کنند” درست تر نیست؟
موفق باشی و امیدوار
اردیبهشت ۱, ۱۳۸۵