28 آبان 1384

In winter say the snow-bound, "Beauty shall come with the spring leaping upon the hills."
And in the summer heat the reapers say, "We have seen her dancing with the autumn leaves, and we saw a drift of snow in her hair."
All these things have you said of beauty.
Yet in truth you spoke not of her but of needs unsatisfied,
در زمستان کسانی که در میان برف ماندهاند میگویند «زیبایی با بهار جستوخیزکنان از روی تپهها میآید.»
و در گرمای تابستان دروگران میگویند «ما او را دیدهایم که با برگهای پاییزی میرقصید و در گیسوانش مشتی برف به چشم میخورد.»
شما همهی این چیزها را درباره زیبایی گفتهاید،
اما به راستی نه از زیبایی بلکه از نیازهای برنیامده سخن گفتهاید،
And beauty is not a need but an ecstasy.
It is not a mouth thirsting nor an empty hand stretched forth,
But rather a heart enflamed and a soul enchanted.
It is not the image you would see nor the song you would hear,
But rather an image you see though you close your eyes and a song you hear though you shut your ears.
But rather a garden for ever in bloom and a flock of angels for ever in flight.
و زیبایی نیاز نیست، خوشی محض است.
نه کامیست تشنه و نه دستی تهی و درازکرده،
زیبایی دلیست برافروخته و روحیست سرمست شده.
زیبایی نقشی نیست که بنگرید یا نوایی که بشنوید،
نقشیست که با چشم بسته هم میبینید و نواییست که با گوش بسته هم میشنوید،
زیبایی باغیست همیشه بهار و دستهی فرشتگانی همیشه در پرواز.
People of Orphalese, beauty is life when life unveils her holy face.
But you are life and you are the veil.
ای مردمان ارفالس، زیبایی زندگیست، آنگاه که پرده از رخسار پاک خود برمیدارد.
اما زندگی شمایید و پرده شما.
پیامبر و دیوانه/جبران خلیل جبران/نجف دریابندری/چاپ هفدهم- نشرکارنامه
–
آبان 28, 1384 at 3:18 ب.ظ
سلام… با احترام به مترجم ِ متن و کار ِ زیبایش، ترجمهاى دیگر از باب ِ طبعآزمایی …
بر زبان ِ در راهماندگان ِ بوران ِ زمستان
“زیبایی بهاراست، جستزنان بر تپّهها”
بر زبان ِ دروگران ِ آفتاب ِ تموز
” زیبایی را دیدهایم، با برگهاى ِ پاییزى رقصان، با برفریزههایی در گیسوان”
این همه گفتید از زیبایی، اما اینها خواستههاى ِ ناکام ِ شمایند نه زیبایی
زیبایی نه نیاز، که شور ِ شادى است
نه کام ِ پرعطش است، نه دست ِ طلب دراز پیش ِ کسان
قلبىاست شعلهور، روحىاست گرفتار ِ افسون
نه تصویرى است آمده به چشم، نه آوازى است شنیده به گوش
تصویر است، امّا دیده به چشمان ِبسته
آواز است، امّا شنیده به گوش ِفروپوشیده
باغىاست همیشه بهار، جمعى فرشتهء دائم بر فراز
اى مردم ِ ارفالس، زیبایی زندگى است بىنقاب
شما هم زندگانىاید، اما زندگى از پس ِحجاب
دی 12, 1385 at 3:14 ق.ظ
عالیه
من عاشق نوشته هاشم
اسفند 1, 1385 at 6:45 ق.ظ
دستم بوي گل ميداد - مرا به جرم چيدن گل گرفتند و محكوم كردند. ولي هيچ كس فكر نمي كرد كه شايد من گلي كاشته ام