a short story



همه درخت‌ها لخت‌اند

داستان کوتاهی از سام شپارد 

در صفحه داستان شرق امروز

پ.ن: پیشنهاد من برای دو کارگاه ترجمه  ۹ و ۱۰ را در این داستان بخوانید.

پ.ن۲: متن داستان چندتایی غلط تایپی (بیشتر سجاوندی) هم دارد که به گمانم روشن است کدام‌ها و کجاهاست.

 

۸ نظر

  1. سلام

    مثل همیشه حرفی توش نیست ولی این چند نکته بنظرم اومد که شاید بدک نباشه:

    و از این جور فکرها.
    ولی او از اول تو خواب و بیداری تماشا می کرده
    تنها نیم نگاهی به جوزف کاتن می اندازد
    به مشامم می خورد
    وحشت می کنند به جای ترسو می شوند.

  2. سلام… متن ِ اصلى را ندارم ولى‌ بعنوان ِ تجربه سعى‌کردم ترجمه‌اى‌ دیگر از بخش ِ‌ اوّ‌ل ِداستان به دست‌بدهم (شاید بشود گفت نوعى باز‌ترجمه [retranslation]). برداشت ِ‌ من، که البته اصرارى بر آن ندارم، این است که جملهء‌ … I make the leap of feeling در داستان به نوعى محورى‌ است. این هم از ترجمه:
    درختها همه بى‌برگ‌اند
    همسرم در طبقهء‌ پائین است، خمار و خواب‌آلود، فرورفته در مبل و در حال ِ‌ تماشاى ِ فیلم‌ ِ مرد ِ سوّم.
      نگاهش‌‌مى‌کنم. با نازى دخترانه، ولى بى‌تناسب و حسرت‌بار، مى‌گوید: ” سلام عزیزم”.
      روى ِ دستهء‌ مبل‌ مى‌نشینم و دستى به موهاى ِ‌ روشنش مى‌کشم. می‌گوید: “فیلم‌اش قشنگه”.
      صحنهء‌ آخر ِ‌ فیلم‌ ِ سیاه و سفید است. جوزف‌کاتن در جادهء طولانى ِ بیرون ِ شهر از جیپ پیاده‌شده وِ‌ آمدن ِ‌ اینگرید برگمان را انتظارمى‌کشد.
      درمى‌آیم که “برگهاش قلابى‌اند” و ناگهان مى‌پرانم که “درختها هیج‌کدوم برگ‌ندارند ولى همین طور برگه که مى‌ریزه”. با دهان ِ بسته تاییدمى‌کند.ناگهان احساس ِ    بلاهت‌ مى‌کنم. همهء احساس و لطافت ِ فیلم را لگدمال ِ فضل‌فروشى بى‌مایه‌ام کردم.
      برگمان با قدمهاى ِ استوار به طرف ِ دوربین مى‌آید. راه‌رفتنش حرف‌ندارد؛ سرشار از قدرتى زنانه، با قدّى خدنگ، صاف و کشیده و مسلط بر خود. کاتن سیگارى‌   آتش‌مى‌زند و انتظار‌مى‌کشد. در انتظارش چیزى خودخواهانه هست، حسّى‌ مردانه.
      برگها همچنان در پیش‌زمینه، درست جلوى ِ دوربین، روى ِ زمین مى‌ریزند. به فکر ِ آدمهاى ِ پشت ِ صحنه مى‌افتم: دستیاران ِ نشسته بر نردبانهاى ِ بلند که مراقبند  برگهاى پائیزى که مى‌ریزند درست و طبیعى پائین بیایند، کسى که میزان و شدّت باد ِ دستگاه ِ تولید ِ باد را کنترل‌مى‌کند، و بقیهء آدمهاى ِ پشت صحنه. از فیلم حسى‌نگرفته‌ام.  از شخصیتهایش هم به همچنین. ولى‌ همسرم از اوّل ِ فیلم تماشا‌کرده، گیرم که گاهى خواب و گاهى بیدار.برگمان نزدیکتر مى‌آید. نیم‌نگاهى، فقط یک نیم‌نگاه، به کاتن مى‌اندازد و مى‌گذرد. با همان گامهاى ِ بلند و کشیده به طرف ِ صفحه مى‌آید و از تصویر بیرون‌مى‌رود. کاتن مى‌ماند و سیگارش، و بادى که ناگهان مى‌خوابد. چشمان ِ کاتن رد ِ برگمان را ‌مى‌گیرند، چشمانى چون چشمان ِ سگى شکارى که هیچ‌وقت سیرنخوابیده، چشمانى با حسّى از حسرت و باخت.
    ناگهان خود را درون فیلم حس‌مى‌کنم. بى‌آن که بدانم اغوا‌شده‌ام. کارگردان به دامم‌انداخته، درست همان طور و همان ‌جایی که می‌خواسته. احساسم خیز‌برمى‌دارد تا از درّهء بى‌گذر ِ بین ِ مرد و زن بگذرد. خوشبختم که با کسى هستم که دوستش‌دارم و بر موى ِ بلند ِ روشنش دست‌مى‌کشم. عنوان‌بندى ِ پایان ِ فیلم شروع‌مى‌شود و نام ِ دست‌اندرکاران ِ فیلم
    از برابر ِ چشمم رژه مى‌روند. مى‌پرسم…”
      
      

  3. ممنون از “پایه” ترین خواننده های این بلاگ. هر دو پیشنهادهای خوبی داده اید. بخصوص “تو خواب و بیداری”، “باخت”، و “کارگردان به دامم‌انداخته”.

  4. پاکسیما رهبری

    آقای حقیقت
    من اولا از استادم جناب آقای امرایی ممنونم که آثار شما را برای اولین بار به من معرفی کردند.من از خواندن ترجمه همنام شما بسیار لذت بردم.اثری که تاثیر زیادی بر من گذاشت .این داستان سام شپارد هم داستان خوبی بود.آیا برا ی شما امکان دارد متن اصلی اش را روی سایت خودتان بگذارید یا برای من ایمیل منید.ضمنا می خواهم به عنوان پیپر درسی ترجمه تطبیقی از آن استفاده کنم.اشکالی ندارد؟
    با سپاس
    رهبری

  5. داستان سیاه و سفیدی بود.

  6. تصحیح: در نظر ِ قبلى در پاراگراف ِ ماقبل‌ ِ‌‌آخرِ ترجمه به صورت ِ زیر صحیح‌است:

    ” کارگردان به دامم‌انداخته، درست همان طور و همان ‌جایی که می‌خواسته. موسیقى ِ زهى ِ فیلم بر روحم زخمه مى‌کشد. احساسم خیز‌برمى‌دارد تا از درّهء بى‌گذر ِ بین ِ مرد و زن بگذرد. …”

  7. really touching!!!!
    specially speciall the piece “فاصله ناگزیر مردان و زنان را با همه وجودم حس مى کنم. خودم را خوشبخت مى بینم که همین حالا با کسى هستم که دوستش دارم و موهاى روشن بلندش را نوازش مى کنم. “

  8. really touching!!!!
    specially specially the piece “فاصله ناگزیر مردان و زنان را با همه وجودم حس مى کنم. خودم را خوشبخت مى بینم که همین حالا با کسى هستم که دوستش دارم و موهاى روشن بلندش را نوازش مى کنم. “

نظر بدهید