3 شهریور 1384

داستان کوتاهی از سام شپارد
در صفحه داستان شرق امروز
پ.ن: پیشنهاد من برای دو کارگاه ترجمه 9 و 10 را در این داستان بخوانید.
پ.ن2: متن داستان چندتایی غلط تایپی (بیشتر سجاوندی) هم دارد که به گمانم روشن است کدامها و کجاهاست.
3 شهریور 1384

داستان کوتاهی از سام شپارد
در صفحه داستان شرق امروز
پ.ن: پیشنهاد من برای دو کارگاه ترجمه 9 و 10 را در این داستان بخوانید.
پ.ن2: متن داستان چندتایی غلط تایپی (بیشتر سجاوندی) هم دارد که به گمانم روشن است کدامها و کجاهاست.
شهریور 3, 1384 at 10:23 ب.ظ
سلام
مثل هميشه حرفي توش نيست ولي اين چند نكته بنظرم اومد كه شايد بدك نباشه:
و از اين جور فكرها.
ولي او از اول تو خواب و بيداري تماشا مي كرده
تنها نيم نگاهي به جوزف كاتن مي اندازد
به مشامم مي خورد
وحشت مي كنند به جاي ترسو مي شوند.
شهریور 4, 1384 at 4:34 ب.ظ
سلام… متن ِ اصلى را ندارم ولى بعنوان ِ تجربه سعىکردم ترجمهاى دیگر از بخش ِ اوّل ِداستان به دستبدهم (شاید بشود گفت نوعى بازترجمه [retranslation]). برداشت ِ من، که البته اصرارى بر آن ندارم، این است که جملهء … I make the leap of feeling در داستان به نوعى محورى است. این هم از ترجمه:
درختها همه بىبرگاند
همسرم در طبقهء پائین است، خمار و خوابآلود، فرورفته در مبل و در حال ِ تماشاى ِ فیلم ِ مرد ِ سوّم.
نگاهشمىکنم. با نازى دخترانه، ولى بىتناسب و حسرتبار، مىگوید: ” سلام عزیزم”.
روى ِ دستهء مبل مىنشینم و دستى به موهاى ِ روشنش مىکشم. میگوید: “فیلماش قشنگه”.
صحنهء آخر ِ فیلم ِ سیاه و سفید است. جوزفکاتن در جادهء طولانى ِ بیرون ِ شهر از جیپ پیادهشده وِ آمدن ِ اینگرید برگمان را انتظارمىکشد.
درمىآیم که “برگهاش قلابىاند” و ناگهان مىپرانم که “درختها هیجکدوم برگندارند ولى همین طور برگه که مىریزه”. با دهان ِ بسته تاییدمىکند.ناگهان احساس ِ بلاهت مىکنم. همهء احساس و لطافت ِ فیلم را لگدمال ِ فضلفروشى بىمایهام کردم.
برگمان با قدمهاى ِ استوار به طرف ِ دوربین مىآید. راهرفتنش حرفندارد؛ سرشار از قدرتى زنانه، با قدّى خدنگ، صاف و کشیده و مسلط بر خود. کاتن سیگارى آتشمىزند و انتظارمىکشد. در انتظارش چیزى خودخواهانه هست، حسّى مردانه.
برگها همچنان در پیشزمینه، درست جلوى ِ دوربین، روى ِ زمین مىریزند. به فکر ِ آدمهاى ِ پشت ِ صحنه مىافتم: دستیاران ِ نشسته بر نردبانهاى ِ بلند که مراقبند برگهاى پائیزى که مىریزند درست و طبیعى پائین بیایند، کسى که میزان و شدّت باد ِ دستگاه ِ تولید ِ باد را کنترلمىکند، و بقیهء آدمهاى ِ پشت صحنه. از فیلم حسىنگرفتهام. از شخصیتهایش هم به همچنین. ولى همسرم از اوّل ِ فیلم تماشاکرده، گیرم که گاهى خواب و گاهى بیدار.برگمان نزدیکتر مىآید. نیمنگاهى، فقط یک نیمنگاه، به کاتن مىاندازد و مىگذرد. با همان گامهاى ِ بلند و کشیده به طرف ِ صفحه مىآید و از تصویر بیرونمىرود. کاتن مىماند و سیگارش، و بادى که ناگهان مىخوابد. چشمان ِ کاتن رد ِ برگمان را مىگیرند، چشمانى چون چشمان ِ سگى شکارى که هیچوقت سیرنخوابیده، چشمانى با حسّى از حسرت و باخت.
ناگهان خود را درون فیلم حسمىکنم. بىآن که بدانم اغواشدهام. کارگردان به داممانداخته، درست همان طور و همان جایی که ميخواسته. احساسم خیزبرمىدارد تا از درّهء بىگذر ِ بین ِ مرد و زن بگذرد. خوشبختم که با کسى هستم که دوستشدارم و بر موى ِ بلند ِ روشنش دستمىکشم. عنوانبندى ِ پایان ِ فیلم شروعمىشود و نام ِ دستاندرکاران ِ فیلم
از برابر ِ چشمم رژه مىروند. مىپرسم…”
شهریور 5, 1384 at 2:44 ب.ظ
ممنون از “پایه” ترین خواننده های این بلاگ. هر دو پیشنهادهای خوبی داده اید. بخصوص “تو خواب و بيداري”، “باخت”، و “کارگردان به داممانداخته”.
شهریور 5, 1384 at 3:28 ب.ظ
آقاي حقيقت
من اولا از استادم جناب آقاي امرايي ممنونم كه آثار شما را براي اولين بار به من معرفي كردند.من از خواندن ترجمه همنام شما بسيار لذت بردم.اثري كه تاثير زيادي بر من گذاشت .اين داستان سام شپارد هم داستان خوبي بود.آيا برا ي شما امكان دارد متن اصلي اش را روي سايت خودتان بگذاريد يا براي من ايميل منيد.ضمنا مي خواهم به عنوان پيپر درسي ترجمه تطبيقي از آن استفاده كنم.اشكالي ندارد؟
با سپاس
رهبري
شهریور 5, 1384 at 5:05 ب.ظ
داستان سیاه و سفیدی بود.
شهریور 6, 1384 at 1:49 ب.ظ
تصحيح: در نظر ِ قبلى در پاراگراف ِ ماقبل ِآخرِ ترجمه به صورت ِ زير صحيحاست:
” کارگردان به داممانداخته، درست همان طور و همان جایی که ميخواسته. موسيقى ِ زهى ِ فيلم بر روحم زخمه مىکشد. احساسم خیزبرمىدارد تا از درّهء بىگذر ِ بین ِ مرد و زن بگذرد. …”
شهریور 7, 1384 at 1:05 ق.ظ
really touching!!!!
specially speciall the piece “فاصله ناگزير مردان و زنان را با همه وجودم حس مى كنم. خودم را خوشبخت مى بينم كه همين حالا با كسى هستم كه دوستش دارم و موهاى روشن بلندش را نوازش مى كنم. “
شهریور 7, 1384 at 1:05 ق.ظ
really touching!!!!
specially specially the piece “فاصله ناگزير مردان و زنان را با همه وجودم حس مى كنم. خودم را خوشبخت مى بينم كه همين حالا با كسى هستم كه دوستش دارم و موهاى روشن بلندش را نوازش مى كنم. “