کارگاه ترجمه [۱۱]
دوشنبه, مرداد ۳۱م, ۱۳۸۴ | کارگاه ترجمه
There is a photograph in which my mother appears; she is holding me as I sit straddling her lap, her head tilted toward me. In that picture, the photographer’s shadow, his two arms raised at angles to hold the camera to his face, hovers in the corner of the frame, his darkened, featureless shape superimposed on one side of my mother’s body.
۷ دیدگاه to کارگاه ترجمه [۱۱]
سلام… فکرمىکنم زمینهء داستان این یکى را بدانم
[داستان ِ Hell-Heaven از خانمِ لاهیرى نیست؟]
“مادرم در یک عکس هست. مادر من را که روى ِ زانویش نشستهام بغلکرده و سرش را به سوى ِ من خمکرده. پرهیب ِ عکّاس، با دو دستى که خمشدهاند تا دوربین را مقابل ِ صورتش نگهدارند، در گوشهء کادر ِ عکس معلّق است؛ شکلى تیره و خالى از نشانههاى ِ آشنا که روى ِ یک طرف ِ بدن ِ مادرم راپوشاندهاست”.
مرداد ۳۱, ۱۳۸۴
… نظرِِ ِ قبلى از من بود.
در گوشه کادر عکس “معلق است” اولین معادل دم دستی ما نیست؟ یعنی معادل بهتری یافت مینشود؟
“دو دستى که خمشدهاند تا دوربین را مقابل ِ صورتش نگهدارند” هم به همچنین.
شهریور ۲, ۱۳۸۴
سلام… ترجمهاى دیگر:
-”مادرم [فقط] در یکى از عکسها هست؛در حالى که من را که بر زانویش نشستهام بغلکرده و سرش را به سوى ِ من خمکرده. پرهیب ِ عکّاس، با دو دست ِ خمشده براى ِ تنظیم ِ چشمى ِ دوربین در مقابل ِ چشمش، در گوشهء عکس سرگردان است: شکلى تیره و خالى از نشانههاى ِ آشنا که روى ِ یک طرف ِ بدن ِ مادر را پوشاندهاست”.
دروود بر شما!تار نگار جالبیست من هم تر جمه میکنم از المانی به منم سر بزن البته بی بار زدی و خوشحالم کردی ممنون بازم بیا البته چند تا شعر از خودم هم هست خوشحال میشم نظر بدی.
شهریور ۳, ۱۳۸۴
…تغییر ِ مختصر ِ دیگرى در ترجمه:
”مادر فقط در یکى از عکسها هست؛ من را که بر زانویشنشستهام بغلکرده و سرش به طرف ِ من خمشده. پرهیب ِ عکّاس، با دودست ِ خمشده براى ِ تنظیم ِ چشمى ِ دوربین ِ در مقابل ِ چشمش، در گوشهء عکس سرگردان است: حجمى تیره و خالى از نشانههاى آشنا افتاده بر نیمى از بدن ِ مادرم”.
شهریور ۳, ۱۳۸۴
عکسی هست که مادرم هم توشه،من بین دو پا رو دامنش نشستم و او هم منو بغل کرده و سرشو نزدیکم آورده.
تواون عکس سایه عکاس در حالیکه دستاشو خم کرده و بالآ آورده تا دوربینو جلوی صورتش نگهداره،در گوشه
کادر افتاده و تصویر سیاه شده و ناواضح او بر یک طرف بدن مادر سایه انداخته.
مرداد ۳۱, ۱۳۸۴