ادب از که آموختی؟ [۶]
پیش از هر چیز نوعی لذت ارضایم میکند، شیرینی آگاهی تمامعیار از یک خبر. و آنگاه لذت شیطانی دسیسه، و احساس قدرت از نقشهی قتل کسی که ای بسا همین حالا در حال بوسیدن همسرش یا مسواک زدن یا کتاب خواندن بر بستر باشد. و تو در ظلمت آگاهی او مشت گره کردهای، به سبب جهل اوست که میتوانی تیشه به ریشهاش بزنی و آگاهی او به این همه لحظهی مرگ اوست.
-هر صبح سر ساعت بیرون میزنه.
-چه وقت؟
-ده دقیقه به هشت. اتومبیلی اونجاست، اما دو نفر با لباس غیررسمی پیاده میشن و به طرف در می رن، بعد همراهش راه میافتن و اتومبیل همین طور دنبالشون حرکت میکنه، تا خیابون هفتاد و دوم با هم حرف میزنن و اونجا به مغازه کلریج میره و از باجه تلفن میزنه.
-هر روز؟
-هر روز. درست بعد از در سمت چپ دو تا باجه تلفن هست. اتومبیل کنار جدول میایسته، محافظها وقتی تلفن میکنه بیرون مغازه منتظر میمونن…
-خب، از داخل مغازه بگو.
بیلی بتگیت/ترجمه بهزاد برکت/ص ۳۴۲/نشر قطره
پیش از هر چیز سرخوشم که یک مطلب را خوب میدانم. از احساس شرکت در توطئه، لذت بدجنسانهای میبرم، منظورم احساس قدرت از کشیدن نقشهی قتل آدمی است که در این لحظه شاید دارد زنش را میبوسد یا دندانش را مسواک میزند یا کتاب میخواند که خوابش ببرد. تو مثل مشتی هستی که در تاریکی برای کوبیدن او بلند شدهای و او را به واسطهی بیخبریاش از پا در میآوری، دانستن آنچه تو میدانی برای او به قیمت جانش تمام میشود.
-هر روز صبح درست سر وقتش از خانه بیرون میآید.
-چه وقت؟
-ده دقیقه به هشت. یک ماشین منتظرشه، ولی دو نفر با لباس شخصی از ماشین میآن بیرون میرن دم در جلوش با او پیاده راه میآفتن ماشین هم دنبالشون میره. پیاده میرن تا خیابان هفتاد و دوم، اونجا خودش میره تو دراگاستور کلاریج از تلفن عمومی تلفن میزنه.
-هر روز؟
-هر روز. توی فروشگاه درست بعد از در ورودی دو تا کیوسک تلفن هست. ماشین لب پیادهرو نگه میداره، وقتی خودش داره صحبت میکنه محافظها بیرون وامیایستن.
-تو چه خبره؟
بیلی باتگیت/ترجمهی نجف دریابندری/ص ۳۶۱ و ۳۶۲/نشر طرح نو
