در

دری را که با خودش آورده بود پای تپه گذاشت. بعد رفت تو و در را بست. هيچ‌کس نمی‌داند بعد از آن چه بلايی سرش آمد؛ چون در فقط مال او بود. وقتی هم که صدای جيغش بلند شد، از دست هيچ‌کس کاری بر نيامد.

نورمن لاک