4 خرداد 1384
برای رضا ناظم
يکی بود يکی نبود غير از خدا هيچکی نبود.
يک تاجری بود يک پسر داشت يک دختر. سالهای سال بود که زنش مرده بود اما برای اينکه بچههاش زير دست نامادری نيفتند ديگر زن نگرفته بود. وقتی بچههاش عقلبرس شدند و مال و ثروتش هم به حدی رسيد که حج بهاش واجب شد دخترش را سپرد دست قاضیالقضات شهر، يک پيرهن سفيد هم گذاشت پيشش و بهاش گفت: - اگه خدا نکرده دخترم قدم کج ورداشت همين قدر يک انگشتتو نيلی کن بزن به اين پيرهن تا من حساب کار دستم باشه.
اين را گفت دست پسرش را گرفت و با کاروانی که روانهی مکه بود عازم زيارت خانه خدا شد.- سفری که آن وقتها کم و بيش يک سالی طول میکشيد. اما، جانم که شما باشيد، آنها را به امان خدا بگذاريد و بشنويد از قاضیالقضات که روزی از روزها رفت خانهی تاجرباشی از حال و کار دختر خبری بگيرد. دختر که ديد قاضی به پرسيدن حالش آمده گل از گلش شکفت بردش تو پنجدری، بالابالاها رو مخده نشاندش خودش بهدو رفت سماور و قليان را آورد گذاشت لب حوض چند تا حب زغال و يک گل آتش گذاشت تو آتشگردان و بنا کرد چرخاندن، که ناگهان چشم هيز قاضی از درگاهی ارسی افتاد به دختر که مشغول چرخاندن آتشگردان بود؛ ديد خردهخرده چادر نماز از سرش پس رفت و لعبتی از آن زير درآمد پنچهی آفتاب، که به ماه شب چارده میگويد تو در نيا که من درآمدهام!
هوش از سر قاضی پريد دست و پاش سست شد و دلش سريد و نه يک دل که به صد دل خاطرخواه دختر شد. ديگر نه حالش را فهميد نه کارش را…
چوپان در صحرا چه ديدی…/قصههای کتاب کوچه/احمد شاملو
–
پ.ن۱: نگو اين چيزها در دنيای مدرن و ادبيات نوگرای امروز لوسبازی است و توی اين وبلاگ چهکار می کند. اينها نثر پيراستهی فارسی است که بدون کمترين دخالت دست (!) مترجمها و نويسندههای گرتهبردار و بیحوصلهی ديروز و امروز روايت میشود و الگوهای خالصی از ساختار فارسی را در اختيارمان میگذارد. بنابرين خواندنشان برای هر کس که میخواهد چيزی بنويسد يا ترجمه کند ضروری است؛ و چقدر بايد ممنون کسانی چون شاملو باشيم که بسياری از اين چيزهای ارزشمند را در آخرين لحظات حياتشان (اين «شان» بيشتر به «چيزهای ارزشمند» برمیگردد) مکتوب کردند؛ گيرم بسياری از اين اصطلاحات و تعابير عاميانه، بهخصوص در ترجمهی داستان امروزی، به کار نمیآيند.
پ.ن ۲: «قصههای کتاب کوچه» کتاب مستقلی است شامل همهی قصههای عاميانهی فارسی «کتاب کوچه» که انتشارات مازيار در پاييز ۸۱ تجديد چاپ کرده.
پ.ن۳: بد نيست با زبان شلخته و بیذوقی که اين روزها همه جا، چه در داستانهای ايرانی، چه داستانهای ترجمهای، ديده میشود دو بند بالا را بازنويسی کنیم و ببينيم چقدر بیمزه و بیآب و رنگ از کار درمیآيد.
پ.ن۴: اين هم محض تنوع آخرهفته:
در همين داستان «چوپان در صحرا چه ديدی»، شاهزادهای که به اين دختر دل بسته، دلش نمیآيد او را که در خيمهای وسط صحرا به خواب رفته، بيدار کند؛ پس به سربازانش دستور میدهد بستر او را غرق گل کنند، و خودش با قشون به راه میافتد. وقتی پس از مدتی دختر با لباس مبدل، خود را به او میرساند، شاهزاده سراغ معشوقش را از او میگيرد و دختر میگويد:
نازنينی خفته بود
گل به رويش ريخته بود
خيمهدارش رفته بود
خيمهگاهش مونده بود
زارزار میگريست از جور يار بیوفا!