محض تنوع آخر هفته
خواندنی:
A documentary post
یک مستند وبلاگی
(وقایع نگاری بازتاب همنام طی سه ماه گذشته)
تاریخها، لینکها و اسامی حذف شدهاند.
-دوستی زنگ میزند و با شور و شوق میگوید همنام را تمام کرده و چقدر فوق العاده بوده و کجا میتواند چند نسخه از آن را بخرد که به دوستهاش کادو بدهد.
-دوست دیگری سر ظهر با صدای خواب آلود زنگ میزند و میگوید همنام را تا ۴ صبح یک کله خوانده و همان موقع میخواسته زنگ بزند اما ملاحظه کرده.
-روزنامهنگاری میگوید اواخر رمان لرز اش گرفته و روی خودش دو سه تخته (!) پتو انداخته.
-تو را مدام به فهرست دوستان در یاهومسنجر و اورکات و ۳۶۰ و hi5 و قزاق (گزگ) add و invite میکنند.
-دوستان دیده و نادیده و اساتیدی از جمله خانم فرزانه طاهری دعوتت را به جشن رونمایی همنام میپذیرند.
-دوستان نادیدهای از آلمان، هلند، فرانسه و کانادا ابراز تاسف میکنند که همنام ( که متن اصلی اش قطعا در دسترسشان است) در دسترسشان نیست و دوستی از وین خبر میدهد که به بستگان ایرانیاش سفارش کرده همنام را برایش بفرستند و با اینکه متن اصلی را هم خریده، ترجمه را میخواند.
-ای میلی میآید که:
alaan safheye 247 am. dishab babaye gogol mord. kolli zar zadam.now he is on his first date with moshoumi..
-مینویسند:
از همان اوّلین کتابش، لاهیری خیلی زود به مجموعه نویسندههای دوستداشتنیام افزوده شد. وقتی همنام – اوّلین رمان لاهیری – هم با دو سه ترجمه چاپ شد، مقاومت کردم تا ترجمه امیرمهدی حقیقت درآمد. ترجمهای که زحمات مترجمش را کم و بیش در وبلاگش میخواندم.
-برایت کامنت میگذارند که:
سلام فعلا کتاب رو تا نصفه خوندم. تا همین نصفهای که خوندم باید بگم که وارد لیست مترجمهای مورد علاقهام شدی. البته لیستش خیلی بلند بالا نیست.
-یا:
تنهایی آدمهای قصه یک جور خاصی به آدم منتقل میشود . توی همین صد و خرده ای صفحه که خواندم، کلی دلتنگ شدم..
-یا:
همنام را تازه شروع کرده ام. کلی حرف دارم در موردش… چقدر این زن ظریف می نویسد!
-یا:
همنام را قبل از سفر خواندم و با حس ملسش رفتم سفر ! هنوز با گوگول همراهم… داستان غریبی بود….
-یا:
حالا خوندمش و دارم فکر میکنم … بدون تعارف منتظرم از حس ابتداییش خالی بشم تا دوباره و با لذت یک مخاطب عادی بخونم اینجوری بهتره و ارزششو هم که صد در صد داره
-یا:
اول دغدغههای گوگول چندان شبیه من نبود اما بعد انگار شباهت بیشتری پیدا کردم. با وجود تلاشش برای دور شدن از خونواده هیچ وقت از چند کیلومتری خونه دورتر نرفت. از تغییر اسمش چندان دل خوشی نداشت و یک تردید یا وابستگی باعث میشد که دوست نداشته باشه کسی اون رو به رخش بکشه و غیره و غیره.
گوگول هیچ شباهتی به همنام خودش نداشت.
-یا دیروقت شب کسی پیدات میکند و برایت پیام میفرستد که:
salam aghaye amirmehdi
hamin alan az sare hamnam miaam!
15 safe be payane ketab moonde
natoonestam hayajanamo az khoondanesh ebraz nakonam
besiaar ali bood
tabrik migam
daram zoghmarg misham.
And so on…
پ.ن: این یادداشت بر اساس خودشیفتگی نبود. غرض صرفا سهیم کردن خوانندگان دراحساس شادمانی بزرگی بود حاصل کاری بسیار خرد.
—
رفتنی:
نشر ماهی- سالنB ۲۵ - غرفه ۶۶
۱۴ تا ۲۴ اردیبهشت
–
دیدنی و شنیدنی:
Caught like a fish out of water
–
خواندنی:
مقالهای از دکتر محمد رضا باطنی:
چرا ما باید این رنج را بر خود هموار کنیم و گرههایی را که هنرمند آگاهانه در کارش انداخته است دانهدانه باز کنیم؟ برای اینکه ما از این "ژیمناستیک" ذهنی که خالق اثر ما را به آن مجبور میکند لذت میبریم. چرا از این "ژیمناستیک" ذهنی لذت میبریم؟ نمیدانیم. شاید در آینده بفهمیم. شاید چیزی است در ساخت ذهن ما. فعلاً میتوانیم بگوییم که همین لذت است که ما را به خواندن آثار ادبی میکشاند و همین چالش است که نویسنده را به خلق آنها وادار میکند.[متن کامل ]
—-در وبگردیات میبینی چقدر مطلب کوتاه و بلند درباره همنام نوشته میشود.
