3 فروردین 1384
داستان کوتاه جدید لاهیری را برای بار دوم خواندم. معادلها دارند توی سرم چرخ میخورند. بعضی اصطلاحها و کلمات هم نوک زبانماند. حالا چیزهایی که برای ترجمهاش لازم دارم، غیر از یکی دو جلد دیکشنری و وقت آزاد و سکوت که به زودی دارد فراهم میشود، یک اتود خوب و خوشدست با مغز سیاه روان، یک دسته کاغذ آ4 سفید و یک دانه پاککن پلیکان است. به گمانم این دفعه سایز کوچکاش بسام باشد.
هر بار ترجمهای را شروع می کنم، با خود میگویم این دفعه سعی کنم بیشترِ روند ِ ترجمه را ذهنی طی کنم تا چیزی که روی کاغذ میآورم زیاد خط خطی نشود و نصف وقتم به سمبادهکشیدن ِ کاغذ با پاککن تلف نشود. اما این اتفاق تقریبا هیچ وقت نمیافتد.
–
تاحالا حلواپزان رفتهای؟ دیدهای اولش چقدر آرد را تف میدهند؟ بعد چقدر با روغن هم میزنند؟ زعفران و شکر و گلاب هم که میآید، آدمهای پای ديگ از کتوکول میافتند بس که نوبتی هم میزنند.
نان خوب و نازک میخواهی؟ باید خمیر را خوب ورز بدهی.
یک تصویر از روستاییها دیدهام که نمیدانم سرِ چه کاری، پاچهها را بالا میزنند و چیزی را هی لگد می کنند. گمان کنم قالی است.
Overheard:
خدا پدر شاطرعباس را بیامرزد. چه نانهايی! آدم دلش میخواهد خالیخالی بخورد.
ما که هر سال فرشهامان را میدهیم غلامقالیشور. فرش میشورد عینهو همین الان از دار قالی پایین آمده.
حلوا فقط حلوای عمه خانمجان.
–
ترجمه ، بی بالاپایینرفتن و مشتومالدادن و عرقریختن، ترجمه نمیشود.