۳۲۵۸۰۶۰
قصهی آن شب*
پریروز ساعت ۲:۳۰ بعد از ظهر به وقت نیویورک، یک ساعت با جامپا لیری (این آخرین بار است که نام نویسنده را به این صورت میخوانید) تلفنی حرف زدیم. دربارهی خودش و کارش.
دربارهی ریتم ، طرح و شخصیتهای همنام حرف زد و رابطهی تنهایی و ادبیات، نویسندههای محبوبش و نویسندههایی که از آنها تاثیر گرفته، نظرش دربارهی کارور، ادبیات روسیه، امریکا، جنوب آسیا، آمریکای جنوبی، ادبیات مهاجرت، عادتهای نویسندگیاش، و حتی اینکه خودش نام و فامیلش را چطور تلفظ میکند.
او دربارهی اسمش گفت خودش آن را جومپا (تقریبا چیزی بر وزن تو) و فامیلش را لاهیری تلفظ میکند و گفت امریکاییها هم همهی تلاششان را میکنند «او»ی جومپا و «ه»ی Lahiri را تلفظ کنند.
من هم از این پس نام او را، نه به تلفظ رایج امریکایی، که به همین صورت ضبط میکنم: جومپا لاهیری.
با او از محبوبیت روزافزونش در ایران گفتیم و اینکه بسیاری از خوانندگان ایرانی کارهای او را دنبال میکنند. خوشحال شد و گفت از ایران چیزهای زیادی شنیده، چند دوست ایرانی دارد، و بدش نمیآید چند روزی به اینجا سفر کند.
لاهیری دو بچه دارد؛ پسر و دختر. در طول گفتوگو نوزاد سهماههاش در آغوشش بود و گاهی صداش را میشنیدیم. یکی دو بار هم گریه کرد که مادرش عذر خواست و آراماش کرد.
تلفن خانهاش را، بعد از دو زنگ، خودش برداشت، در طول گفتوگو بسیار آرام و متین بود و با طمانینه حرف میزد. جدی بود، در عین حال طنز ظریفی هم داشت و دو سه بار شوخی کرد.
این گفتوگو با همت و همکاری پیمان اسماعیلی و همراهی پدرام رضایی زاده صورت گرفت.
*این گفتوگو یازده شب به وقت تهران انجام شد.
***
حالا بیش از هر چیز، بیش از نوار ضبط شدهی این مکالمه، و بیش از حرفهای خوب و شنیدنی نویسنده درباره خودش، همنام و مترجم دردها، خاطرهی خوشی از لحظات هیجانانگیز آن شب و حرفزدن با نویسندهای که همهی کارهاش را ترجمه کردهام ، برایم باقی مانده است.
