۳۲۲۸۷۰۸
این مطلب دربارهی همنام دلنشینتر از آن بود که با یک لینک سروته قضیه را هم بیارم؛ نه به ویژهنامه شرق امروز که در آن چاپ شده، نه به وبلاگ خوب شمال از شمال غربی که لابد تا چند روز دیگر در آنجا هم میتوان خواندش.
این طوری حقش ادا نمیشد.
کاش هیچ وقت نمى دیدمت…
محسن آزرم
«… حالا به نتیجه دیگرى رسیده ام، دیگر داستان نمى نویسم که داستان نویس بمانم. مى نویسم تا تنهایى تو را براى خودم آسان کنم. ولى مگر ممکن است؟»
این جمله ها را «رومن گارى» در یکى از آخرین نامه هایش به «جین سیبرگ» نوشت و مثل همه حرف هایى که دلداده ها در واپسین دیدارهایشان به زبان مى گویند، همه حس هاى غریب دنیا را در خودش جا داده است. «هم نام»، رُمان اول «جامپا لیرى» هم یک همچو حسى را به آدم منتقل مى کند. وقتى تمام مى شود، انگار که تنهایى همه آدم هاى داستان (چرا بگویم شخصیت، وقتى که آدم هایش را مى شود دید؟) آوار مى شود روى سرِ آدم. چیزى غریب، شبیه دلتنگى، چنگ مى اندازد و چیزى غریب تر زیر پوست وول مى خورد. آدم هاى هم نام هرچه پیش مى روند، بیش تر سقوط مى کنند، هرچه بیش تر دوست مى شوند، تنهایى را بهتر درک مى کنند و چه کسى هست که نداند ادبیات، تسلى جان آدمى است و زمانى که داستانى نوشته شود تا خاطره سال هایى سمج را پاک کند، همه آن ها هم که مى خوانندش، این سماجت را حس مى کنند. هم نام، داستانِ شوق و تنهایى است. داستان شوقِ آدم هایى که تنهایى را تاب نمى آورند و به امید یافتنِ همدمى، عالمى را به هم مى ریزند و دست آخر، آدمى را پیدا مى کنند. اما سرنوشت محتوم آدم، تنهایى است و هیچ همدمى ماندگار نیست. «گوگول» هندى تبار، که از سرزمین پدرى اش تنها پوستِ تیره را به ارث برده، انتقام سال هاى تنهایى کودکى و نوجوانى را چنان سرخوشانه مى گیرد که درنهایت، از پا مى افتد. جشن ها بیکران نیستند، حصارى دارند و مرزى و بى توجهى به این مرزها، آن تنهایى نهایى را نزدیک تر مى کند. جز این، هم نام، داستان تقاص هم هست، گوگول باید تقاص سرخوشى ها را پس بدهد. تقاص دورى از خانواده و بى اعتنایى به فرهنگش را، همه چیزش را.آدم در تنهایى است که قد مى کشد، مى بیند و فکر مى کند. گوگول هم در تنهاییِ پس از پدر است که سال هاى رفته را مرور مى کند، نامى را که پدر برایش انتخاب کرده، نامى را که او به نامِ انتخابى پدر ترجیح داده (چرا؟)، کتابى را که سال ها قبل بهش بخشیده و همین زندگى را که هنوز ادامه دارد. در همین تنهایى ها است که پرسش ها، یکى یکى، طرح مى شوند: چه مى شد اگر پدر، جمله دیگرى هم به تقدیم نامه اش اضافه مى کرد؟ دست کم، تماشاى دستخطش، موهبتى بود فراموش نشدنى. یا چه مى شد اگر مادر، خیال «موشومى» به سرش نمى زد و آن ها توى کافه، روبه روى هم نمى نشستند؟ حتى مى شود صریح تر بود: یعنى فرار موشومى، تقاص آن سرخوشى هاى گذشته نیست؟ باهم بودن، نشانه هیچ چیز نیست. عادتى است که از سر نمى افتد و بهترین تکه هاى داستان، جاهایى هستند که آدم ها در کنار هم ، تنهایى را تجربه مى کنند. موشومى و گوگول در رستورانى نشسته اند تا سالگرد ازدواج را جشن بگیرند، ولى موشومى مى داند که هیچ وقت، این اندازه، از گوگول دور نبوده است. اگر نباید فرار کرد، پس چه راه دیگرى هست؟همه اش شد کلیات: اما چه مى شود کرد؟ داستان هاى خوب، آن هایى هستند که در فشرده ترین شکلِ ممکن، ارائه کنند. هم نام، به تعریف درنمى آید، باید به وصف اش دل خوش کرد…
