5 اسفند 1383
«چراغ هاى نخستين عصر را روشن كن، چون يك اتاق كه در آن ما استراحت مى كنيم، و به خاطر دليل اندكى، فكر مى كنيم كه جهان تصور شده خوب نهايى است.»
در اينجا استيونس به چراغ هاى نخستين عصر اشاره دارد. چراغ هاى نخستين عصر، بعد اوليه وجود را روشن كرده و در اينجا اشاره به هنگام عصر است كه ما بى دليل روشن مى شويم. اين چراغ ها همان چراغ هستى است كه ما در كنار آن بى دليل احساسى روشنايى مى كنيم. آنچه براى ما وجود دارد همان گفتار درونى است كه به واسطه روشنايى عصر بر تابش خود مى افزايد. در اينجا گفتار درونى و روشنايى عصر در كنار يكديگر قرار مى گيرند. در حقيقت گفتار و روشنايى هر دو پرتوى از هستى هستند و اين هستى است كه سبب گفتار از يك طرف و روشنايى از طرف ديگر مى گردد.
شروع مطلب صفحه ادبیات یکی از روزنامه های دیروز.
چيزی نيست؛ قضيهی همان لهوپه کردن مترجم صياد است بلبل شعر را!
نویسندهی این مقاله، شعری از والاس استيونس را ترجمه کرده و بر اساس همان ترجمه، به شرح آن پرداخته.
اصل شعر را يافتم و در کنار ترجمهی چاپشده گذاشتم:
Light the first light of evening, as in a room
In which we rest and, for small reason, think
The world imagined is the ultimate good.
It is in that thought that we collect ourselves,
Out of all the indifferences, into one thing:
اين عميق ترين ملاقات ها است
در اين فكر است كه ما خود را جمع كرده
و از تمامى بى تفاوتى ها به يك چيز مى رسيم
Within a single thing, a single shawl
Wrapped tightly round us, since we are poor, a warmth,
A light, a power, the miraculous influence.
«در درون يك چيز منفرد، يك شال منفرد، كه با قدرت به دور ما حلقه زده، چرا كه ما فقيريم يك گرما، يك روشنايى، يك قدرت و تاثيرات معجزه آسا.»
Here, now, we forget each other and ourselves.
We feel the obscurity of an order, a whole,
A knowledge, that which arranged the rendezvous.
«در اينجا اكنون ما يكديگر و خود را فراموش مى كنيم ما ابهام يك نظم را حس مى كنيم، يك كل و دانشى كه راندوو را ترتيب داده است.»
Within its vital boundary, in the mind.
We say God and the imagination are one…
How high that highest candle lights the dark.
«در درون مرز هاى آن در ذهن ما مى گوييم كه خداوند و تخيلات يكى هستند تا چه اندازه بزرگ ترين شمع تاريكى را روشن مى كند.»
Out of this same light, out of the central mind,
We make a dwelling in the evening air,
In which being there together is enough.
«از اين روشنايى، از اين ذهن مركزى ما خانه اى در هواى غروب مى سازيم كه در آن فقط با يكديگر بودن كافى است.»
پ.ن۱:شاملو کجاست؟
پ.ن ۲:ترجمهی شعر، غير از عقل سليم، ذوق هم میخواهد. اگر داريد اين شعر را يا دست کم بند اولش را ترجمه کنيد تا ببينيم به ترجمهی مقبول و در عين حال شيرينی از آن میرسيم يا نه. همين طور تفننی.