8 بهمن 1383
هرگز نمیشود آن طور که بايد و شايد به کلمات اعتماد کرد. کلمات ظاهر بیآزاری دارند، ابدا به نظر نمیرسد که ممکن است خطرناک باشند، بيشتر به باد هوا شباهت دارند، به صداهای کوچک دهن، نه شورند و نه بینمک… هيچکس به کلمات خودش شک ندارد و مصيبت از همين جا شروع میشود.
سفر به انتهای شب، فردينان سلين، ترجمهی فرهاد غبرايی
پ.ن ۱: ترجمهی اين مرحوم فرهاد غبرايی در سفر به انتهای شب واقعا درخشان است. افسوس که اين کتاب پس از مرگ مترجم مجوز گرفت. (ترجمه سال ۱۳۶۳ به پايان رسيد، درست ده سال بعد، ۱۳۷۳، مجوز گرفت ـ تا آن موقع گويا میگفتند ضد جنگ است ـ و درست ده سال بعد، ۱۳۸۳، تازه چاپ دوم شده. افسوس.)
يک تکه ديگر از اين کتاب را بخوانيد:
ظاهرا وقتی سوار کاترپيلار بوديم، روبنسون با مادلون حرفش شده بود. هردوشان با قيافهی دمغی از صندلی پايين آمدند. معلوم نبود مادلون آن روز صبح از کدام دنده بلند شده. من برای اينکه اوضاع را راستوريست کنم بازی سرگرمکننده ای را پيشنهاد کردم…مادلون با قيافهی عنقش مشغول شد. با وجود اين از همهی ما برد. حلقهاش را درست روی چوبپنبهی بطری میانداخت و صاف میافتاد پايين! يک! دو! بيا! متصدی غرفه از تعجب شاخ درآورده بود…
اين هم يک تکه ديگر:
وقتی که کمی از بقيه فاصله داشتم، مادلون آرام به من نزديک شد و پرسيد که با اين دعوتم باز هم چه کلکی زير سر دارم. جوابی ندادم. نمیشد با زن حسودی مثل مادلون منطقی حرف زد، در غير اين صورت بهانهای دستش میآمد که باز هم تا ابدالدهر ور بزند و مزخرف سر هم کند. بهعلاوه من نمیدانستم دقيقا به چه و که حسادت میکند. بيشتر وقتها تشخيص احساسات مختلفی که از حسادت ناشی میشوند سخت است. به گمانم نسبت به همه چيز و همه کس حسادت میکرد، درست مثل بقيهی آدمها.
پ.ن ۲: مثل اينکه من اگر کمتر حرف بزنم باب بحث دوستان بهتر باز می شود و وبلاگ هم به قول معروف اينتراکتيو تر میشود.