من در ترجمه‌ی کارهای جامپا لیری آدم کندی هستم. بگویید فس‌فسو. مثلا کتاب «همنام» دو ماه بعد از چاپ در امریکا به دستم رسید، اوایل مهر 82 ترجمه اش را شروع کردم و کار به جایی رسید که طبق گزارش «شمارش معکوس»، تازه اوزالید شده. «مترجم دردها» را هم شاید یک سال روش کار کردم (از بهار 79) و آبان 80 درآمد. همین کندی باعث شده همیشه ترجمه‌های دیگر زودتر در بیاید، منتها من در کار ترجمه، اصلا رقابت نمی‌بینم. رقابت در ترجمه‌ی هری پاتر را ببینید. شوخی است. در ترجمه، رقابتی هم اگر در کار باشد، در درآوردن نثر تروتمیز فارسی است و اینکه به خواننده ارزش بدهیم و ابهامات متن را اول برای خودمان بعد برای خواننده رفع کنیم و مثلا جمله‌ی آشوک را که به پسرش می‌گوید:

                                      "At your age, I ate tin."

مثل یکی از ترجمه‌های شتاب‌زده‌ای که از «همنام» درآمده،  ترجمه نکنیم: "سن تو که بودم، حلبی می‌خوردم." چون منظور آشوک از tin  این غذاهای کنسروی است.

بله، می گفتم. داستان کوتاه Hell-Heaven  ( که اولین داستان چاپ‌شده از جامپا لیری بعد از همنام است) ماه مه 2004 در نیویورکر چاپ شد و من پرینت‌اش را از همان روز توی کیفم با خودم این ور و آن ور می‌بردم و منتظر بودم وقتش برسد. الان کی است؟ ژانویه 2005 هم تمام شده. اما تازه امروز وقت خواندنش رسید؛ يعنی وقتی قبراق و سر حال آماده‌ی شروع کار روزانه‌ام بودم و یکهو برق رفت و کامپیوتر و اینترنت و وبلاگ و ایمیل پرید و هوا ابری بود و چای سماور برقی هم کم‌کم سرد می شد و اتاق در سکوت خوبی فرو رفته بود. و جای همه خالی. و حالا ترجمه‌اش هم سر صبر…