2 دی 1383
ساکی کوچولو از چند وقت بعد از تولد برادرش پا را تو یک کفش کرده بود که با او تنها باشد. پدرو مادرش زیر بار نمیرفتند؛ چون میترسیدند او هم مثل بیشتر دخترهای چهار پنج ساله حسودیاش بشود و بلایی سر بچه بیاورد. منتها او هیچ نشانهای از حسادت از خودش بروز نمیداد و با برادرش خیلی مهربان بود. دستبردارهم نبود و هر روز که میگذشت، بیشتر اصرارمیکرد. عاقبت پدرو مادرش کوتاه آمدند و گذاشتند چند دقیقه با بچه تنها بماند. ساکی با خوشحالی رفت توی اتاق نوزاد و در را بست. لای در کمی باز مانده بود و پدر و مادر کنجکاو میتوانستند او را ببینند. ساکی آهسته رفت طرف نوزاد، صورتش را چسباند به صورت او و پچپچ کرد: «نی نی جون، به من بگو خدا چه جوریه. من داره یادم میره.»*

*این داستان کوتاه٬ ترجمهی سرودستی یکی از داستانهای مجموعه فانگلیش (Funglish) من است که چند روزاست تجدید چاپ شده و البته توزیعش را هنوز شروع نکردهاند.
تیر 20, 1385 at 9:29 ق.ظ
سلام. اقا این کتاب funglish رو از کجا باید گیر بیاریم. من کل شهر شیراز رو گشتم گیرم نیومد. جدی جدی اگه این کتاب رو بخونیم از دیکشنری معاف میشیم؟
–
امیرمهدی حقیقت: مهدی عزیز. نه. چنین نیست. متونی است خواندنی به زبان انگلیسی که دامنه لغات خواننده را ممکن است گسترش دهد. همه نسخههای این کتاب به فروش رسیده، و فعلا در بازار موجود نیست. باشد که باز چاپ شود؛ با ویرایشی جدید.