1 آذر 1383
[ از يادداشت های من درباره ترجمه همنام]
گاهشمار ترجمهی همنام
اين اطلاعات را از توی تقويم ۸۲ و ۸۳ ام درآوردهام:
شروع ترجمه: ۱۰/۸/۸۲
پايان ترجمهی اوليه:۲۱/۱۰/۸۲
پايان ويرايش:۱۵/۱۲/۸۲
پايان پاکنويس:۱۵/۳/۸۳
پايان ويرايش پاکنويس:۱۰/۴/۸۳
پايان غلط گيری (و ويرايش) نسخه چاپی:۱۲/۵/۸۳
هر کدام از اين تاريخها و دورهها مرا ياد حال و هوايی خاص میاندازد. يکی از اين دورهها خودم را گموگور کردم٬ از تهران زدم بيرون٬ رفتم نشستم تو يک خانهی خالی٬ در را روی خودم بستم. البته موبايل و واکمن و گورتسکی و پرايزنرهم همراهم بودند. قبلش هم کمی مواد غذايی خريده بودم؛ گيرم بعد از چند روز دستم آمد که چيزهای زيادی بلد نيستم بپزم و از اين حيث٬ زياد خوش نگذشت. يک دوره هم شب تا صبح صبح تا شب نشستم توی بالکن خانه که بر بزرگراه است و باد و باران و رعد و برق و آفتاب داغی بود که پسٍ کلهام خورد. يک بار هم پيش آمد که چون باد به پشتم خورده بود٬ گلو گردنم خشک شد و تا چند روز ناچار شدم سيخ پشت ميز بنشينم که آن هم خيلی سخت بود. يک دوره هم در گرگان در خانهی يکی از دوستان فرود آمدم که فقط شبها از خانه میزدم بيرون.( با هم میرفتيم ناهارخوران٬ هواخوری و چای و قليان.)
در طول ترجمه٬ دو بسته کاغذ آ۴ برای دستنويس اوليه و دو بسته برای پاکنويس مصرف شد. ترجمه را با فاصلهسطر زياد مینوشتم٬ با مداد٬ يکرو. با کم و زيادش٬ دو دانه پاککن بزرگ پليکان تمام کردم با چهار يا پنج بسته مغز اتود ( البته به علاوه دويست سيصد گرم قهوه و دو سه برابرش چای.) پيش از ترجمه٬ دو بار کتاب را خواندم؛ بار دوم معادلهايی را که برای يک کلمه يا عبارت بخصوص توی ذهنم جرقه میزد٬ يادداشت کردم. کتاب را دادم کپی کردند و همهی يادداشتها را روی نسخهی کپی نوشتم. سه دفتر يادداشت بزرگ پر شده بود از ابهامات و کلماتی که نياز به مراجعه به اينترنت و فرنگرفتهها و مترجمهای استخوانخردکرده داشت. نسخهی پاکنويس را دادم کپی کردند (دو رو) و اصلش را سيمی کردم که شد دو دفتر کتوکلفت. بعد آن را دادم دو تا از دوستانم که سرشان به تنشان میارزيد٬ خواندند و نظر دادند. در اين مدت دوجلد فرهنگ پزشکی و يک جلد فرهنگ جامع معماری هم به کتابخانهام اضافه شد. درهمين مدت برای خستگیدرکردن رمانهای رگتايم و وداع با اسلحه و راستی آخرين بار پدرت را کی ديدی و سرگذشت هکلبریفين و فرهنگ عاميانه فارسی ابوالحسن نجفی را هم خواندم که يکی از يکی عالیتر بود.
ناگفته نماند در مدت درازی که رمان همنام در ادارهی ارشاد از پيش اين مميز به نزد آن مميز میرفت٬ آن را دو سه بار ديگر از اول تا آخر ويرايش کردم که اين کارم ناشر و حروفچين و نمونهخوان را حسابی کفری کرد.
با همهی اينها٬ به من باشد٬ میگويم همنامِ امير مهدی حقيقت هنوز دست کم دو سه بار ديگر ويرايش میخواهد.