(۳)

He is walking a litttle.

اين جمله درباره يه بچه‌ی خيلی کوچيکه که کم کم داره ياد می‌ گيره بگه ماما و بابا و … من به جای اينکه بگم« يک کم راه می ره» گذوشتم: تاتی‌تاتی می‌کنه.

(۴)

پدر رازی رو به پسرش میگه و پسر خيلی عصبانی ميشه که چرا به من نگفتی. پدر میگه وقتش نبود. پسر در جوابش يه چيزی ميگه تو مايه‌های

 "That’s not important, you should have told me."

من عوض اينکه بذارم «مهم نبود. تو بايد به من می‌گفتی.» گذاشتم: «هرچی. بايد به من می گفتی